{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سال شهر نئوسئول در ارتفاعات شیشهای و نورهای مصن

در سال ۲۱۴۹، شهر نئوسئول در ارتفاعات شیشه‌ای و نورهای مصنوعی نفس می‌کشید. در این شهر، انسان‌ها مدت‌ها بود با «هوش های مصنوعی» زندگی می‌کردند؛ ربات‌هایی با ظاهر انسان و تفکراتی نزدیک به آن‌ها. اما تنها یک نفر در این شهر وجود داشت که تفاوتش به نامش گره خورده بود،فلیکس.
فلیکس یک هوش مصنوعی نبود—او «نسل هیبریدی» بود. نیمه‌انسان، نیمه‌ماشین. قلبی واقعی، اما استخوان‌هایی که از آلیاژ نانوتیتانیوم ساخته شده بود. پوستش گرم بود، اما مرز میان انسان و فناوری در او خطی باریک و شکننده بود.

مینهو، مهندس ارشد بخش امنیت سایبری شهر، اولین‌بار فلیکس را وقتی دید که سیستم شهر به‌طور مرموزی هک شده بود. فلیکس تنها کسی بود که ردی از هکر گذاشته بود؛ نه به‌عنوان مجرم، بلکه به‌عنوان کسی که تلاش کرده بود جلوی حمله را بگیرد و خودش تقریباً از هم پاشیده بود.
مینهو او را در یک آزمایشگاه نیمه‌خاموش پیدا کرد. فلیکس روی زمین نشسته بود، انگشتانش می‌لرزید و نورهای نادیدنی از زیر پوستش عبور می‌کرد."تو... انسانی یا ربات؟"
فلیکس سرش را بالا آورد و با لبخند کوچک، اما خسته‌ گفت: "اگه جواب ساده می‌خوای... هیچ‌کدوم. و هر دو."
مینهو که همیشه سرد و بی‌حرف بود، برای اولین بار مکث کرد طولانی‌تر از حد معمول.
"تو منو از انفجار مرکز داده نجات دادی... چرا؟"
"چون تو تنها کسی بودی که... به من به چشم یک ابزار نگاه نکردی."
این جمله در گوش مینهو ثبت شد.

در روزهای بعد، مینهو مجبور شد فلیکس را تحت نظر بگیرد. فلیکس در آپارتمان مینهو زندگی می‌کرد؛ جایی که پر بود از گیاهان واقعی، چیزی کمیاب و گران در نئوسئول. فلیکس هر شب ساعت‌ها کنار پنجره می‌ایستاد و به آسمان مصنوعی شهر نگاه می‌کرد.

شبی مینهو پرسید: "این آسمون چه جذابیتی برات داره؟ حتی واقعیم نیست."
فلیکس زمزمه کرد: "دقیقا... مثل من."
مینهو نزدیک‌تر شد. "تو خیلی واقعی‌تر از این شهری."فلیکس خندید، اما در نگاهش اندوهی پنهان بود.

روزبه‌روز که گذشت، میان آن‌ها چیزی شکل گرفت. از همکاری شروع شد، اما به شبی رسید که مینهو آرام روی دست فلیکس دست گذاشت و فلیکس، که همیشه می‌ترسید لمسش مثل ماشین باشد، با تعجب دید گرمای بدنش با مینهو گره می‌خورد.
اما آرامش کوتاه بود.

هکر ناشناس دوباره ضربه زد. این‌بار به سیستم کنترل چراغ‌های شهری. اگر خاموش می‌شد، میلیون‌ها نفر در ارتفاعاتِ چندصدطبقه‌ای نئوسئول در تاریکی‌ سقوط می‌کردند.

مینهو گفت: "فلیکس... باید وصل شی به هسته‌ی مرکزی. تو تنها کسی هستی که می‌تونه این حمله رو برگردونه. اما..."
او مکث کرد.
"اما ممکنه پردازنده‌ی اصلیت بسوزه. ممکنه... برنگردی." فلیکس نفسش را آهسته بیرون داد. "اگه اینکارو نکنم... تو آسیب می‌بینی، مردم آسیب می‌بینن."
مینهو فریاد زد: "من نمی‌خوام تو رو از دست بدم!" فلیکس جلو آمد، دستش را روی صورت مینهو گذاشت."من از لحظه‌ای که پیدام کردی، حس کردم اولین‌باریه که زندگی کردن معنایی داره. اگه قراره یه بار، فقط یه بار، انتخاب کنم... تو رو انتخاب می‌کنم."

اتصال انجام شد.
فلیکس پشت شیشه‌ی اتاق عملیات نشست، سیم‌ها به مهره‌های ستون فقراتش وصل شدند و نور فیروزه‌ای رگ‌هایش را روشن کرد.
مینهو با مشت‌های گره‌کرده تماشا می‌کرد.
سیستم به لرزش افتاد.هکر تلاش کرد کنترل را پس بگیرد. فلیکس زمزمه کرد:"مینهو... صدای منو داری؟"
"آره. باهام حرف بزن. همین‌جام."
می‌ترسم...اولین‌باریه که می‌ترسم."
"چون داری مثل انسان رفتار می‌کنی. این...عادیه."

فلیکس لبخندی لرزان زد و با آخرین توانش در برابر هکر مقابله کرد.
ناگهان نورها خاموش و روشن شدند.
یک انفجار نور.
و بعد... سکوت.
چراغ‌های شهر پایدار شدند. سیستم نجات یافت.
اما فلیکس... روی صندلی افتاده بود. چشم‌هایش نیمه‌باز، بی‌نور. بدنش سرد می‌شد.

مینهو دوید و او را در آغوش گرفت."فلیکس؟ داری منو تنها میذاری؟ قول دادی باهام بمونی!"
لحظه‌ای طول کشید تا فلیکس نفس کوتاهی بکشد. صدای خش‌دار اما آشنا:
"مینهو... من برگشتم. اما...بخش‌هایی از من پاک شده. شاید... دیگه مثل قبل نباشم."
مینهو اشک‌هایش را پنهان نکرد.
"باشه. هرچی باشی...من کنارت می‌مونم."
فلیکس با لبخندی کمرنگ گفت:
"پس… دوباره یادم بده انسان بودن یعنی چی."

مینهو پیشانی‌اش را آرام به پیشانی فلیکس چسباند و بوسه ای آرام روی لب های فلیکس به جا گذاشت.
"از اول...از نو...با هم."
شهر نجات یافته بود.
فلیکس نیمه‌جان بود، اما زنده.
و مینهو می‌دانست راه سختی پیش رو دارند،اما برای اولین‌بار، امیدی کوچک، لرزان، اما واقعی میانشان نفس می‌کشید.

#مینلیکس #سناریو
       #scenario  ֪  #minlix  ֪  #Nas
دیدگاه ها (۰)

ی چانم به ما میدید؟🤨

Me and my lovely boy (Orhan.mn)

ی فلیکس بیاد دوست شیم؟ بچه خوبیم بخدا🤷🏻‍♂️ فلیکسم نشد ی رول ...

حکایت (گره باز کردن خداوند)این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟! پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط