{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۱۲ | آن شب چه شد؟

هانا چند ثانیه فقط به جونگکوک خیره موند.

— تو اون شب اونجا بودی؟

جونگکوک جواب نداد.

هانا دوباره پرسید:

— جونگکوک... بودی؟

این بار آرام گفت:

— آره.

قلب هانا فرو ریخت.

— پس چرا بهم نگفتی؟

— چون نمی‌خواستم قبل از اینکه آماده باشی، همه‌چیز رو بدونی.

سونگ‌هو از پشت سر گفت:

— یا شاید چون می‌ترسید چیزی رو به یاد بیاره.

جونگکوک برگشت سمتش.

— سونگ‌هو، بس کن.

— چرا؟ بذار خودش تصمیم بگیره به کی اعتماد کنه.

هانا بین‌شون ایستاد.

— من دیگه نمی‌خوام هیچ‌کس به جای من تصمیم بگیره.

سونگ‌هو لبخند زد.

— بالاخره یه حرف درست زدی.

جونگکوک اخم کرد.

— تو چیزی نمی‌دونی.

— بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی می‌دونم.

هانا رو به سونگ‌هو کرد.

— تو گفتی اون شب خیانت شد. چه کسی خیانت کرد؟

سونگ‌هو چند لحظه سکوت کرد.

— کسی که بهش اعتماد داشتی.

هانا عصبی شد.

— این جواب نیست!

— چون هنوز برای شنیدنش آماده نیستی.

— من آماده‌ام!

سونگ‌هو نگاهش رو به جونگکوک دوخت.

— از خودش بپرس.

هانا برگشت سمت جونگکوک.

— تو به پدرم خیانت کردی؟

جونگکوک بدون مکث گفت:

— نه.

— پس چی شد؟

جونگکوک آهسته نفس کشید.

— اون شب من و پدرت قرار بود از این کشور خارج بشیم.

هانا با تعجب گفت:

— چرا؟

— چون فهمیده بودیم یه نفر از داخل خانواده‌هاتون اطلاعات می‌فروشه.

سونگ‌هو با تعجب نگاهش کرد.

— ادامه بده.

جونگکوک به هانا نگاه کرد.

— اما قبل از اینکه بتونیم کاری کنیم، کسی محل قرارمون رو لو داد.

— چه کسی؟

— نمی‌دونم.

هانا با عصبانیت گفت:

— تو همیشه یه چیزی رو نمی‌دونی!

جونگکوک ساکت شد.

هانا چند قدم عقب رفت.

— پس من اون شب چی دیدم؟

جونگکوک گفت:

— تو منو دیدی.

— بعد؟

— دیدی که پدرت اسلحه دستشه.

هانا چشم‌هاش گرد شد.

— پدرم می‌خواست تو رو بکشه؟

— نه.

جونگکوک مکث کرد.

— می‌خواست از من محافظت کنه.

هانا گیج شد.

— چی؟

جونگکوک ادامه داد:

— چون کسی که پشت اون اتفاق بود، می‌خواست من و پدرت رو به جون هم بندازه.

سونگ‌هو آرام گفت:

— و هانا اونجا بود.

جونگکوک سرش رو پایین انداخت.

— آره.

— و من چی دیدم؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— دیدی یه نفر به پدرت شلیک کرد.

هانا دستش رو جلوی دهانش گذاشت.

تصویرهایی مبهم توی ذهنش ظاهر شد.

یک اتاق...

صدای فریاد...

پدرش...

و یک نفر که صورتش دیده نمی‌شد.

هانا سرش رو گرفت.

— صبر کن...

جونگکوک سریع نزدیکش شد.

— هانا؟

— من... یه چیزی یادم اومد.

— چی؟

هانا به زور نفس کشید.

— یه انگشتر...

همه ساکت شدند.

— یه انگشتر با یه علامت عجیب.

سونگ‌هو رنگش پرید.

— چه علامتی؟

هانا چشم‌هاش رو بست.

تصویر دوباره برگشت.

یک دست...

یک انگشتر نقره‌ای...

و علامتی شبیه K.

هانا چشم‌هاش رو باز کرد.

— همون علامت روی قطعه‌ی K-17.

جونگکوک به سونگ‌هو نگاه کرد.

و برای اولین بار...

سونگ‌هو واقعاً ترسیده بود.

هانا متوجه شد.

— تو این علامت رو می‌شناسی.

سونگ‌هو جواب نداد.

هانا یک قدم جلو رفت.

— سونگ‌هو... اون انگشتر دست کی بود؟

سونگ‌هو آرام سرش رو بلند کرد.

— دست کسی که فکر می‌کردید مرده.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #حمایت
دیدگاه ها (۱۲)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۱ | حقیقت نصفههانا چند ثانیه منت...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۰ | ناپدید شد— جونگکوک؟جوابی نیو...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۶ | بهش اعتماد نکنهانا هنوز به آخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط