دست گذاشته ام روی دست
دست گذاشته ام روی دست
تو که نباشی
این تنهایی معنا پیدا می کند
من شمردن این روزها را
فراموش می کنم
قلبم را از سینه در می آورم
می گذارم روی کتاب های
بالاترین طبقه ی کتابخانه
تو که نباشی
من میروم روی تراس
و تمام گلدان ها را
میفروشم به کبوترها
از روی نرده ها خم میشوم
و کاشی های حیات را میشمارم
انگار ابرها لابلای پلک چشم هایم
سنگین شده اند به باران
تو که نباشی
جاده تنها می ماند...
تو که نباشی
این تنهایی معنا پیدا می کند
من شمردن این روزها را
فراموش می کنم
قلبم را از سینه در می آورم
می گذارم روی کتاب های
بالاترین طبقه ی کتابخانه
تو که نباشی
من میروم روی تراس
و تمام گلدان ها را
میفروشم به کبوترها
از روی نرده ها خم میشوم
و کاشی های حیات را میشمارم
انگار ابرها لابلای پلک چشم هایم
سنگین شده اند به باران
تو که نباشی
جاده تنها می ماند...
- ۲.۰k
- ۰۲ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط