{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به بچه‌ها گفتم:‌ «از روش بپرید که کثیف نشه.»

به بچه‌ها گفتم:‌ «از روش بپرید که کثیف نشه.»
یک پارچه سفید بود. پهنش کرده بودند وسط جاده!
«لابد مال یکی از همین موکب‌هاست. باد با خودش آورده.»
داشتیم یکی یکی از روی پارچه می‌پریدیم که یک نفر بدو بدو آمد،

دستمان را گرفت و از روی پارچه ردمان کرد!
تازه فهمیدم که پارچه را باد نیاورده، مرد عرب کفنش را

زیر پای زائرهای اباعبدالله پهن کرده است.
دیدگاه ها (۱)

کتاب خونمان پایین است....!!

بحران ازدواج...!! یک مرد، یک عروسک را به عنوان همسر انتخاب ...

روی سر در مغازه اش پارچه ای نصب کرده بود که.. "به احترام شه...

من که می خوابــــم ولی یادت بماند کربــــــــــــلا یک شب د...

دختر بد (سناریو فیک جواهر بخش ای)

فضای سالن بزرگ بیمارستان به یک محراب سوگواری تبدیل شده بود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط