✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۵
چند ساعت بعد، لیا هنوز بین قفسهها میچرخید.
هر چند دقیقه یک کتاب پیدا میکرد و با ذوق به نامجون نشون میداد.
ـ اینو ببین!
نامجون که چند قدم اونطرفتر بود، برگشت سمتش.
ـ باز یکی دیگه؟
ـ آره!
ـ لیا، فکر کنم دیگه جا برای کتابهای بیشتر نداریم.
لیا به کتابهای توی دستش نگاه کرد.
ـ ولی این یکی رو خیلی دوست دارم.
نامجون لبخند زد.
ـ پس بردار.
ـ واقعاً؟
ـ آره.
لیا کتاب رو به سبد اضافه کرد.
چند دقیقه بعد، دوباره یک کتاب دیگه برداشت.
نامجون با خنده گفت:
ـ این یکی دیگه چیه؟
ـ نمیدونم.
ـ پس چرا برش داشتی؟
لیا خندید.
ـ چون جلدش قشنگه.
نامجون سرش رو تکون داد.
ـ تو واقعاً باورنکردنیای.
لیا لبخند زد.
ـ خودت منو آوردی اینجا.
ـ میدونم.
بعد به کتابهای زیادی که دست لیا بود نگاه کرد.
ـ فکر کنم برای اینا باید یه چمدون جدا بگیریم.
لیا خندید.
ـ خب تقصیر توئه.
ـ تقصیر من؟
ـ آره. گفتی هرچی دوست دارم بردارم.
نامجون با لبخند گفت:
ـ چون میخوام وقتی رفتی، هر بار یکی از این کتابها رو باز کردی، یادت بیاد یه روز کامل با من اینجا بودی.
لیا برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد آروم گفت:
ـ تو همیشه اینطوری حرف میزنی که آدم رو به گریه بندازی؟
نامجون لبخندش رو پنهان کرد.
ـ قصد ندارم گریه کنی.
ـ پس قصدت چیه؟
ـ اینکه وقتی اونجا تنها شدی، بدونی هنوز یه عالمه چیز از اینجا همراهته.
لیا نگاهش کرد.
ـ مثلاً چی؟
نامجون به کتابها اشاره کرد.
ـ مثلاً اینا.
بعد مکث کرد.
ـ و خاطراتمون.
پارت ۵
چند ساعت بعد، لیا هنوز بین قفسهها میچرخید.
هر چند دقیقه یک کتاب پیدا میکرد و با ذوق به نامجون نشون میداد.
ـ اینو ببین!
نامجون که چند قدم اونطرفتر بود، برگشت سمتش.
ـ باز یکی دیگه؟
ـ آره!
ـ لیا، فکر کنم دیگه جا برای کتابهای بیشتر نداریم.
لیا به کتابهای توی دستش نگاه کرد.
ـ ولی این یکی رو خیلی دوست دارم.
نامجون لبخند زد.
ـ پس بردار.
ـ واقعاً؟
ـ آره.
لیا کتاب رو به سبد اضافه کرد.
چند دقیقه بعد، دوباره یک کتاب دیگه برداشت.
نامجون با خنده گفت:
ـ این یکی دیگه چیه؟
ـ نمیدونم.
ـ پس چرا برش داشتی؟
لیا خندید.
ـ چون جلدش قشنگه.
نامجون سرش رو تکون داد.
ـ تو واقعاً باورنکردنیای.
لیا لبخند زد.
ـ خودت منو آوردی اینجا.
ـ میدونم.
بعد به کتابهای زیادی که دست لیا بود نگاه کرد.
ـ فکر کنم برای اینا باید یه چمدون جدا بگیریم.
لیا خندید.
ـ خب تقصیر توئه.
ـ تقصیر من؟
ـ آره. گفتی هرچی دوست دارم بردارم.
نامجون با لبخند گفت:
ـ چون میخوام وقتی رفتی، هر بار یکی از این کتابها رو باز کردی، یادت بیاد یه روز کامل با من اینجا بودی.
لیا برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد آروم گفت:
ـ تو همیشه اینطوری حرف میزنی که آدم رو به گریه بندازی؟
نامجون لبخندش رو پنهان کرد.
ـ قصد ندارم گریه کنی.
ـ پس قصدت چیه؟
ـ اینکه وقتی اونجا تنها شدی، بدونی هنوز یه عالمه چیز از اینجا همراهته.
لیا نگاهش کرد.
ـ مثلاً چی؟
نامجون به کتابها اشاره کرد.
ـ مثلاً اینا.
بعد مکث کرد.
ـ و خاطراتمون.
- ۲۱۱
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط