دو روز مونده بود به عید؛ سه تا ماهی خریدم از یه پیرمرد خی

دو روز مونده بود به عید؛ سه تا ماهی خریدم از یه پیرمرد خیلی ساده...
گفتم حاج اقا جنسشون خوبه ؟؟یه وقت زودی نمیرن ؟؟!!
یه پوزخندی زد و گفت : جنس و شرایط نگهداری بهونس... همشون می میرن منتها تا زمانی که مقدر شده باشه!

خلاصه ماهیا زنده بودن هر سه تا دیشب... بساط سفره هفت سین هم برپا بود...
دیدم خواهرزادم مدام اشاره میکنه به تنگ ماهی...
رفتم جلو و دیدم کاسه ی سماق رو کامل خالی کرده توی تنگ ماهیا...
اونا هم بهشون هوا نرسیده بود و هرسه در جا مردن!!!
یاد حرف پیرمرد افتادم که گفت تا هر,وقت که مقدر شده باشه زنده میمونن!!!
خلاصه خواهرزاده ی ما بلای جون این ماهیای نگون بخت بود!!

پ.ن:امروز که تنگ رو شستم و جمع کردم خیلی دلم سوخت. :(

#ماهک_نوشت
دیدگاه ها (۱۲)

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 4 | چرا باهاش اومدی؟!صبح روز بع...

پارت 13 فیک جیهوپ

داستان من

فیک جونگکوک:اتاق۳۱۱part²⁰*صبحویو چه مینصبح اول وقت بیدار شدم...

🩸سلطنت بی پایان پارت 29🩸زنده‌ت میزارم ت پاتو به خط قرمزم زد...

فیک کوک پارت ¹⁴ ♡نفرت تا عشق♡

رسیدیم به یه تالار ،وقتی وارد شدیم کلی آدم اونجا بودن که من ...

داستان یه عشق اینترنتی چند وقتی بود با یکی چت میکردم پسر خوب...

دو پارتی از فلیکس: (وقتی یهو....) p1تو یه ایدل بودی و باید ب...

داستان یه عشق اینترنتی چند وقتی بود با یکی چت میکردم پسر خوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط