یادم می آید که در دوران بچگی یک سنگ جادویی داشتم

یادم می آید که در دوران بچگی یک سنگ جادویی داشتم
همیشه فکر میکردم که سنگ شانس ام بعدترها
و سال های سال
قرار است بارها و بارها ناجی و حامی من باشد
جای آن سنگ در همه ی آن سال ها روی میز کنار تختم بود
هر روز صبح چشمانم بعد از بیداری
اولین چیزی را که میدید سنگ شانس ام بود
نمیدانم کِی و کجا بود
اما یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیگر سنگم آنجا نبود
همیشه فکر میکردم که خودش گذاشت رفت
تا من چیز های بیشتری در زندگی تجربه کنم
حالا سال ها زیادی گذشته است
اما من همچنان هر روز صبح که بیدار میشوم
ناخودآگاه فکر میکنم که باید سنگ شانس ام را ببینم
بعد از بیداری چشم هایم به عادت چند ثانیه ای به دنبال سنگ میگردند
و بعد یادم می آید که سنگ شانس ام سال های سال است که رفته
این را میخواهم بگویم که آدمی
به یک تکه سنگ هم عادت میکند ،
سنگی که سفت است ،
جان ندارد ،
حرفی نمیزند ،
فایده ای هم ندارد ،
صرفا یک سنگ است
اما آدمی به یک سنگ هم عادت میکند
امان از روزی که جای آن سنگ با یک آدم عوض شود .
امان ..

پ.ن:عادت کردن سخته😑 😟
دیدگاه ها (۷)

پاییز از راه رسید و به روزهای بدون تو فکر میکنمبه تمام لحظات...

من قبلا فکر میکردم زیباترین ادم یعنی کسی که چشم های قشنگی تر...

و قلبم دوباره تپیدpart: 2 ...

پارت اول _ دنیای عجیب

The Boy Who Stole Me From DeathPart 3 رزا چند لحظه فقط به نا...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

اقا جواد.. احمد اقا..اقا مسعود.. 🤣👍🏻فقط اقا رضا بهروزی👍🏻🔥__🥟...

⭕️ یحیی فقط شاعر بود!🔻یحیی ۲۷ سال به جرم تلاش برای سرودن یک ...

`` قشنگ ترین اشتباه ``chapter : ²part : ¹¹لبانم تکان میخورد ...

تو دلقک بودی و من شینیگامی تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط