{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چقدر زودگذر بود قصه من و تو... و در آن روز که دست بی رحم

چقدر زودگذر بود قصه من و تو... و در آن روز که دست بی رحم تقدیر درو کرد گندمزار دلهایمان را، و تهی شد همه جا از عطر گل عشق و در کوچ پرنده های غمگین، در آن کویر آرزو شاعری دل شکسته و تنها می نوشت؛ شعری به یاد با هم بودن ها، شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتن ها... قطره اشکی به یاد همه خاطره ها
دیدگاه ها (۴)

گذشت لحظه های با تو بودن، و در پاییز عشقمان نامی از دوست داش...

گذشت لحظه های با تو بودنو در پاییز عشقماننامی از دوست داشتن ...

گذشت لحظه هاي با تو بودن...و در پاييز عشقمان نامي از دوست دا...

گذشت لحظه هاے با تو بودنــــو در پاییزعشقمان نامے از دوست دا...

کفری که از رنگ چشمت، می رفت ایمان بگیردتا کی سراغ دلت را از ...

او رفته بود و خاطره ها مانده بود و منیک درد بی طبیب و دوا ما...

او رفته بود و خاطره ها مانده بود و منیک درد بی طبیب و دوا ما...

ترجنه‌ی شعرهایی از خالد بن علی المعمری شاعر عمانی

name:blue_side بود”تصور میکردم دیگر هرگز بلند نخواهم شد. ارا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط