نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²⁶
تا چشمش افتاد به من لبخندی زد و گفت:به خدمتکارا گفتم غذا رو بیارن اینجا
سرمو کج کردم و گفتم:با من کاری داشتی؟
بطری ویسکی که روی میزش بود رو برداشت و گفت:مگه حتما باید باهات کاری داشته باشم تا ببینمت؟
لیوانشو پر کرد و روی صندلیش که پشت میز کارش بود لم داد.
کلافه روی کاناپه نشستم و گفتم:آقای کیم باید یاد آوری کنم که ما هنوز ازدواج نکردیم و لوزومی نمیبینم که بخوام ببینمتون
زیر لب خندید و جرعه ای از الکل نوشید.
لیوانشو گذاشت روی میز و گفت:انگار خیلی عجله داری برای ازدواج
به نشانه تمسخر خنده فیکی کردم،از روی کنایه گفتم:اووو،اره خیلی دلم میخواد باهات ازدواج کنم
از روی صندلیش بلند شد و گفت:میدونستی اولین کسی هستی که جرعت میکنه اینطور با من حرف بزنه؟
نیشخندی زدم و گفتم:اوو،جدی؟
بهم نزدیک شد و روبه روم ایستاد.
خم شد،چونمو گرفت توی دستش و به لبم خیره شد.
داشت لبشو نزدیک لبم میکرد که رومو ازش برگردوندم.
با عصبانیت دوباره سرمو به سمت خودش چرخوند و گفت:خانم کوچولو بهتره رو مخم راه نری وگرنه اون روی منو هم میبینی
میخواستم جوابشو بدم اما انگار زبونم بند اومده بود.
بوی عطرش تنش شدید تر شده بود.
دوباره به لبم خیره شد.
چشمهای خمارشو روی هم گذاشت و لبشو گذاشت روی لبم.
داشت با ولع می بوسید که یهو صدای در اومد.
_اقا شامتونو آوردم
این صدای هانا نیست؟
تهیونگ بدون توجه به هانا فقط میبوسید
سعی میکردم هلش بدم اما انگار نمیشد.
+ببخشید،دارم میام داخل...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²⁶
تا چشمش افتاد به من لبخندی زد و گفت:به خدمتکارا گفتم غذا رو بیارن اینجا
سرمو کج کردم و گفتم:با من کاری داشتی؟
بطری ویسکی که روی میزش بود رو برداشت و گفت:مگه حتما باید باهات کاری داشته باشم تا ببینمت؟
لیوانشو پر کرد و روی صندلیش که پشت میز کارش بود لم داد.
کلافه روی کاناپه نشستم و گفتم:آقای کیم باید یاد آوری کنم که ما هنوز ازدواج نکردیم و لوزومی نمیبینم که بخوام ببینمتون
زیر لب خندید و جرعه ای از الکل نوشید.
لیوانشو گذاشت روی میز و گفت:انگار خیلی عجله داری برای ازدواج
به نشانه تمسخر خنده فیکی کردم،از روی کنایه گفتم:اووو،اره خیلی دلم میخواد باهات ازدواج کنم
از روی صندلیش بلند شد و گفت:میدونستی اولین کسی هستی که جرعت میکنه اینطور با من حرف بزنه؟
نیشخندی زدم و گفتم:اوو،جدی؟
بهم نزدیک شد و روبه روم ایستاد.
خم شد،چونمو گرفت توی دستش و به لبم خیره شد.
داشت لبشو نزدیک لبم میکرد که رومو ازش برگردوندم.
با عصبانیت دوباره سرمو به سمت خودش چرخوند و گفت:خانم کوچولو بهتره رو مخم راه نری وگرنه اون روی منو هم میبینی
میخواستم جوابشو بدم اما انگار زبونم بند اومده بود.
بوی عطرش تنش شدید تر شده بود.
دوباره به لبم خیره شد.
چشمهای خمارشو روی هم گذاشت و لبشو گذاشت روی لبم.
داشت با ولع می بوسید که یهو صدای در اومد.
_اقا شامتونو آوردم
این صدای هانا نیست؟
تهیونگ بدون توجه به هانا فقط میبوسید
سعی میکردم هلش بدم اما انگار نمیشد.
+ببخشید،دارم میام داخل...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۲.۰k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط