{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Vampire P11

P11
ویو: جیا
شب بود.
ساعت از ده گذشته بود و خوابگاه ساکت شده بود.
داشتم جزوه‌ها رو مرور می‌کردم، ولی ذهنم اصلاً تمرکز نداشت.
فقط یک چیز توی سرم تکرار می‌شد:
«قلبت امروز تندتر از همیشه می‌زنه.»
چطور فهمیده بود؟
من حتی خودم هم متوجه نشده بودم.پاشدم و رفتم سمت‌پنجره تا بازش کنم و یکم هوا بیاد داخل…سردی هوا خورد به صورتم…و یه چیز باعث شد خشکم بزنه…اون پایین.توی تاریکی محوطه.
یونگی.ایستاده بود.بی‌حرکت.انگار ساعت‌هاست تکون نخورده.
جیا (زیرلب):«اون… اون چرا اونجاست؟»
خواستم بهتر نگاه کنم.خم شدم روی پنجره.
در همین لحظه—یونگی سرش رو بالا گرفت.
نه با تعجب.نه با واکنش آدمی که متوجه کارش شده‌…‌نه.انگار از قبل داشت نگاهم میکرد.چشماش مستقیم توی چشمام قفل شد.
یه حس سرد از ستون فقراتم بالا رفت.این‌حالت‌حالت یک انسان نبود.
انگار از فاصله‌ی دو طبقه‌ای صدای نفس‌هام رو می‌شنید.سریع پرده رو کشیدم.قلبم تند می‌زد.خیلی تند.به خودم گفتم:
«شاید اتفاقیه… شاید فقط داشت رد می‌شد…»
اما ذهنم آروم نمی‌شد.چند دقیقه گذشت.یه کم آرام‌تر شدم.لباس‌هامو عوض کردم و رفتم جلوی آینهٔ اتاق.نور کم، اتاق تقریبا تاریک…
داشتم موهامو شونه می‌کشیدم که—در زدند.
نه محکم.خیلی آروم.اما توی سکوت خوابگاه صداش بلند بود.
جیا:«بله؟»
صدا نیومد.دوباره در زده شد.رفتم سمت در.
دستمو گذاشتم روی دستگیره.بازش کردم.
و یونگی… اونجا بود.
ایستاده، ساکت، با همون هودی مشکی.اما چیزی که بیشتر از ظاهرش ترسناک بود…
نفس نمی‌کشید.نه صدایی.نه بالا رفتن قفسهٔ سینه.هیچ.انگار یک مجسمه جلوی در بود.
جیا (آهسته):«یونگی…؟»
چشم‌هاشو روی من ثابت نگه داشت.
اون نگاه… چیزی بین نگرانی و وسواس بود.
یونگی (خیلی آرام، زمزمه‌وار):«ترسیدی؟»
کلماتش نرم بود…اما حس پشتش؟سنگین.جیا یک قدم عقب رفت.یونگی یه قدم جلو اومد.
نه تهدیدکننده.اما خیلی نزدیک.
یونگی:«ببخشید. نگران بودم. چراغ اتاقت خاموش نشد… یک لحظه فکر کردم حالت بد شده.»
جیا سعی کرد منطقی باشه.
«خب… می‌تونستی پیام بدی.»
یونگی با مکث به صورتم نگاه کرد.یه نگاه طولانی.
یه نگاه که انگار داشت ضربانم رو می‌شنید.
بعد خیلی آروم گفت:«می‌ترسم دیر ببینیش.»
این جمله…همون‌جا، توی تاریکی راهرو،یه لحظه کاری کرد نفس تو سینه‌م گیر کنه. نه به خاطر حرفش…به خاطر لحن صداش.انگار از اعماق گلویی می‌اومد که همیشه تشنه‌ست.عقب رفتم.دلم لرزید.برای اولین بار…
ترسیدم.از یونگی.از چیزی که هست.
و اولین بار بود که این فکر—این فکر لعنتی—به ذهنم ضربه زد:«یونگی… انسان نیست…»
دیدگاه ها (۰)

My Vampire P12

My Vampire P13

از فیکشن خوناشام من راضی هستید؟؟!!

My vampire P8

My Vampire p8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط