{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:¹²
ویو: ویکتور
بعد از رفتن ات، دوباره پشت میزم نشستم.
هنوز حرف‌های جونگ‌کوک توی سرم بود.
اما قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم، در اتاق باز شد.
مرد: رئیس...
*بیا تو.
یکی از افرادم وارد شد.
چهره‌ش جدی بود.
همین که نگاش کردم، فهمیدم خبر خوبی نیست.
*چی شده؟
چند ثانیه مکث کرد.
مرد: یکی دیگه از انبارها...
نگاهم تیز شد.
*چی شده؟
مرد: از دست رفت.
چند لحظه چیزی نگفتم.
*چطور؟
مرد: افرادمون دیر رسیدن.
مشت دستم رو روی میز کوبیدم.
*چند بار باید بگم قبل از اینکه اتفاقی بیفته، خبرم کنید؟!
مرد سرش رو پایین انداخت.
مرد: ببخشید، رئیس.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آروم‌تر پرسیدم:
*افرادمون چی؟
مرد: چند نفر هنوز دنبال محموله‌ان.
بقیه؟
مکث کرد.
مرد: بعضیاشون...
*بعضیاشون چی؟
مرد: گفتن دیگه نمی‌خوان ادامه بدن.
چشمام رو بستم.
همه‌چیز داشت دقیقاً همون‌طور پیش می‌رفت که جونگ‌کوک گفته بود.
انبارها...
محموله‌ها...
افراد...
همه یکی‌یکی داشتن از دست می‌رفتن.
اما چیزی که بیشتر از همه عصبیم می‌کرد، این بود که جونگ‌کوک درست در بدترین لحظه ممکن وارد شده بود.
و پیشنهادش...
پیشنهادی که نمی‌تونستم حتی بهش فکر کنم.
دخترم؟
ات؟
نه.
هرگز.
*می‌تونی بری.
مرد سرش رو خم کرد و از اتاق خارج شد.
تنها که شدم، سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.
جونگ‌کوک...
نگاهم به پنجره افتاد.
فکر کردی چون باند من ضعیف شده، می‌تونی دخترمو ازم بگیری؟
چند لحظه سکوت کردم.
اما ته ذهنم...
یه ترس کوچیک شکل گرفته بود.
اگر اوضاع همین‌طور ادامه پیدا می‌کرد...
شاید مجبور می‌شدم دوباره باهاش روبه‌رو بشم.
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹³ویو: جونگ‌کوکداخل ماشین نشسته بو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁴ویو: اتتقریباً یک ساعت بود روی ت...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹¹چند لحظه همون‌جا ایستادم.بعد بال...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁰ویو: اتهمین که در عمارت بسته شد،...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۸: گفتگوی نصفه‌شبچند لحظه هر دو در حیاط س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط