「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 95
✦.................................
جونگکوک گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت
_ احتمالاً.
نیکی با ناباوری به او خیره مانده شد... دستش بیاختیار روی لبهایش مانده بود؛ قلبش آنقدر تند میزد که صدایش را داخل گوشهای خودش میشنید
«+ این همون آدمیه که روزای اول حتی تحمل دیدنم رو نداشت... همونی که باهام سرد بود... همونی که شکنجهم کرد... پس چرا...؟»
اخم کرد
«+ نه... نه... محاله...»
نگاهش را دوباره به جونگکوک دوخت
«+ این آدم عاشق نیست... اصلاً بلد نیست عاشق باشه...»
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، خیلی آرام زبانش را روی لب پایین خودش کشید؛ نگاهش هنوز روی صورت سرخ نیکی بود چند ثانیه بعد با همان صدای بم و خونسرد گفت:
_ برخلاف زبون تیزت... لبای خوشمزه ای داری، توله دزد.
صورت نیکی از خجالت و حرص یکباره سرختر شد...
+ عو៸ضیِ د៸یوث!
در همان لحظه، بدون هیچ اخطاری، وزنش را روی پای عقب انداخت و با یک حرکت برقآسا جلو پرید؛ مشت مستقیم اما این فقط شروع بود، بلافاصله چرخش شانه فریب با دست چپ و ضربهی دوم...
همان ترکیبی که تهیونگ بارها به او یاد داده بود.
جونگکوک همان لحظه لبخند خیلی محوی زد؛ بدون اینکه حتی یک قدم عقب برود فقط سرش را چند سانتیمتر کج کرد، مشت از کنار صورتش رد شد.
ضربهی دوم
جونگکوک مچ دست نیکی را وسط هوا گرفت، با همان آرامش همیشگی گفت:
_ این تکنیک...
نیکی خواست دستش را آزاد کند
+ ولم کن!
جونگکوک رهایش کرد اما همان لحظه ادامه داد:
_ روی خودم جواب نمیده.
+ یعنی چی؟
جونگکوک دستهایش را داخل جیب شلوارش برد
_ یعنی...
لبخند مغرورش برگشت
_ تکنیکهای خودمو روی خودم اجرا نکن.
نیکی چند لحظه مات نگاهش کرد
+ خودت... چی؟
_ این ترکیبو من ساختم.
+ دروغ نگو.
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
_ تهیونگ...
نگاهش مستقیم داخل چشمهای نیکی قفل شد:
_ خودش شاگردم بود بچه.
نیکی انگار چیزی شنیده باشد که باورش نمیشد
+ چی؟!
جونگکوک ادامه داد:
_ قبل از اینکه مربی بشه، سالها زیر نظر من تمرین میکرد.
نیکی هنوز ناباورانه نگاهش میکرد
+ یعنی...
_ هر حرکتی که الان زدی...
یک قدم جلو آمد
_ من یادش دادم.
+ اون هیچوقت اینو بهم نگفته بود.
جونگکوک شانهای بالا انداخت
_ لازم هم نبوده.
نیکی با حرص دندانهایش را روی هم فشرد
+ پس اینو ببین!
این بار بدون فکر، با سرعت بیشتری حمله کرد، حرکت پایش روی شنهای خیس چرخید؛ ضربهی آرنج بعد چرخش بدن...
جونگکوک این بار فقط منتظر ماند... در آخرین لحظه، خیلی نرم دستش را دور کمر نیکی حلقه کرد تا ضربه را خنثی کند اما شنهای خیس زیر پای هر دو لغزید.
نیکی با تعجب گفت:
+ وایسا...!
جونگکوک هم برای اولین بار تعادلش را از دست داد
_ لعنت...
شلــــــــپ!
هر دو با هم داخل آب کمعمق ساحل افتادند... موج بلندی رویشان ریخت. نیکی که تا گردن خیس شده بود، چند لحظه فقط به جونگکوک نگاه کرد... بعد با حرص یک مشت آب به سمتش پاشید
+ اینم از تکنیکت استاد جئون!
آب مستقیم به صورت جونگکوک خورد، او آرام آب را از روی چشمهایش کنار زد نه اخمی کرد نه عصبانی شد... فقط همان نگاه مغرور همیشگی را به نیکی انداخت.
_ حملهی ضعیفی بود
نیکی دوباره آب برداشت
+ ضعیف؟!
این بار جونگکوک قبل از اینکه نیکی آب را بپاشد، مچ دستش را گرفت؛ خیلی آرام اما محکم، چشم در چشمش گفت:
_ اگه واقعاً بخوام باهات بجنگم...
مکثی کرد و گوشهی لبش بالا رفت
_ سه ثانیه هم دووم نمیاری.
نیکی بینیاش را چین داد و با لجبازی گفت:
+ زیادی خودتو دست بالا گرفتی... رئیس!
جونگکوک خیلی آرام دستش را از آب بیرون آورد و با یک حرکت از جا بلند شد. آب از موهای مشکیاش روی صورت و گردنش میچکید، آستین پیراهنش کاملاً به بازویش چسبیده بود، اما انگار هیچ اهمیتی برایش نداشت.
چند قدم جلو رفت و از آب بیرون آمد. پشت سرش نیکی هم با غرغر از جا بلند شد:
+ همش تقصیر خودته...
لباس سبز نازکش از شدت خیس شدن به تنش چسبیده بود و موهای بلندش روی شانههایش ریخته بودند، دختر با اخم چند قدم برداشت تا از آب خارج شود، همین که روی شنها ایستاد، متوجه شد جونگکوک بیحرکت ایستاده و فقط نگاهش میکند.
نیکی اخم کرد.
+ به چی زل زدی؟
جونگکوک چند ثانیه همانطور نگاهش کرد. بعد خیلی خونسرد، بدون اینکه حتی پلک بزند، گفت:
_ به دوتا گیلاسِ خوشمزه.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 95
✦.................................
جونگکوک گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت
_ احتمالاً.
نیکی با ناباوری به او خیره مانده شد... دستش بیاختیار روی لبهایش مانده بود؛ قلبش آنقدر تند میزد که صدایش را داخل گوشهای خودش میشنید
«+ این همون آدمیه که روزای اول حتی تحمل دیدنم رو نداشت... همونی که باهام سرد بود... همونی که شکنجهم کرد... پس چرا...؟»
اخم کرد
«+ نه... نه... محاله...»
نگاهش را دوباره به جونگکوک دوخت
«+ این آدم عاشق نیست... اصلاً بلد نیست عاشق باشه...»
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، خیلی آرام زبانش را روی لب پایین خودش کشید؛ نگاهش هنوز روی صورت سرخ نیکی بود چند ثانیه بعد با همان صدای بم و خونسرد گفت:
_ برخلاف زبون تیزت... لبای خوشمزه ای داری، توله دزد.
صورت نیکی از خجالت و حرص یکباره سرختر شد...
+ عو៸ضیِ د៸یوث!
در همان لحظه، بدون هیچ اخطاری، وزنش را روی پای عقب انداخت و با یک حرکت برقآسا جلو پرید؛ مشت مستقیم اما این فقط شروع بود، بلافاصله چرخش شانه فریب با دست چپ و ضربهی دوم...
همان ترکیبی که تهیونگ بارها به او یاد داده بود.
جونگکوک همان لحظه لبخند خیلی محوی زد؛ بدون اینکه حتی یک قدم عقب برود فقط سرش را چند سانتیمتر کج کرد، مشت از کنار صورتش رد شد.
ضربهی دوم
جونگکوک مچ دست نیکی را وسط هوا گرفت، با همان آرامش همیشگی گفت:
_ این تکنیک...
نیکی خواست دستش را آزاد کند
+ ولم کن!
جونگکوک رهایش کرد اما همان لحظه ادامه داد:
_ روی خودم جواب نمیده.
+ یعنی چی؟
جونگکوک دستهایش را داخل جیب شلوارش برد
_ یعنی...
لبخند مغرورش برگشت
_ تکنیکهای خودمو روی خودم اجرا نکن.
نیکی چند لحظه مات نگاهش کرد
+ خودت... چی؟
_ این ترکیبو من ساختم.
+ دروغ نگو.
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
_ تهیونگ...
نگاهش مستقیم داخل چشمهای نیکی قفل شد:
_ خودش شاگردم بود بچه.
نیکی انگار چیزی شنیده باشد که باورش نمیشد
+ چی؟!
جونگکوک ادامه داد:
_ قبل از اینکه مربی بشه، سالها زیر نظر من تمرین میکرد.
نیکی هنوز ناباورانه نگاهش میکرد
+ یعنی...
_ هر حرکتی که الان زدی...
یک قدم جلو آمد
_ من یادش دادم.
+ اون هیچوقت اینو بهم نگفته بود.
جونگکوک شانهای بالا انداخت
_ لازم هم نبوده.
نیکی با حرص دندانهایش را روی هم فشرد
+ پس اینو ببین!
این بار بدون فکر، با سرعت بیشتری حمله کرد، حرکت پایش روی شنهای خیس چرخید؛ ضربهی آرنج بعد چرخش بدن...
جونگکوک این بار فقط منتظر ماند... در آخرین لحظه، خیلی نرم دستش را دور کمر نیکی حلقه کرد تا ضربه را خنثی کند اما شنهای خیس زیر پای هر دو لغزید.
نیکی با تعجب گفت:
+ وایسا...!
جونگکوک هم برای اولین بار تعادلش را از دست داد
_ لعنت...
شلــــــــپ!
هر دو با هم داخل آب کمعمق ساحل افتادند... موج بلندی رویشان ریخت. نیکی که تا گردن خیس شده بود، چند لحظه فقط به جونگکوک نگاه کرد... بعد با حرص یک مشت آب به سمتش پاشید
+ اینم از تکنیکت استاد جئون!
آب مستقیم به صورت جونگکوک خورد، او آرام آب را از روی چشمهایش کنار زد نه اخمی کرد نه عصبانی شد... فقط همان نگاه مغرور همیشگی را به نیکی انداخت.
_ حملهی ضعیفی بود
نیکی دوباره آب برداشت
+ ضعیف؟!
این بار جونگکوک قبل از اینکه نیکی آب را بپاشد، مچ دستش را گرفت؛ خیلی آرام اما محکم، چشم در چشمش گفت:
_ اگه واقعاً بخوام باهات بجنگم...
مکثی کرد و گوشهی لبش بالا رفت
_ سه ثانیه هم دووم نمیاری.
نیکی بینیاش را چین داد و با لجبازی گفت:
+ زیادی خودتو دست بالا گرفتی... رئیس!
جونگکوک خیلی آرام دستش را از آب بیرون آورد و با یک حرکت از جا بلند شد. آب از موهای مشکیاش روی صورت و گردنش میچکید، آستین پیراهنش کاملاً به بازویش چسبیده بود، اما انگار هیچ اهمیتی برایش نداشت.
چند قدم جلو رفت و از آب بیرون آمد. پشت سرش نیکی هم با غرغر از جا بلند شد:
+ همش تقصیر خودته...
لباس سبز نازکش از شدت خیس شدن به تنش چسبیده بود و موهای بلندش روی شانههایش ریخته بودند، دختر با اخم چند قدم برداشت تا از آب خارج شود، همین که روی شنها ایستاد، متوجه شد جونگکوک بیحرکت ایستاده و فقط نگاهش میکند.
نیکی اخم کرد.
+ به چی زل زدی؟
جونگکوک چند ثانیه همانطور نگاهش کرد. بعد خیلی خونسرد، بدون اینکه حتی پلک بزند، گفت:
_ به دوتا گیلاسِ خوشمزه.
- ۲.۴k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط