{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از کودکی به بندم کشیدی

از کودکی به بندم کشیدی

مادربزرگ ؛ قصه ات را گفت و رفت....
و ندید
که من ؛ در قصه ات ؛ جا ماندم.....
هزار برگ پاییزی
قصه نوشتم
پا روی برگهایم نگذاشتی
اینک؛ روزهای من
تیزروتر از اسب تو
برو
پهلوان برو!
من زودتر از تو
به انتهای قصه ات میرسم
آن جا ، منتظرت خواهم بود...
آن جا ، دوباره هم را خواهیم دید....
دیدگاه ها (۱)

می گفت عشق مثل یک بیماری میمونهکه تو هر آدمی یک جور بروز میک...

ﮐـــﺎﺵ ﻣــــﻦ ﻫــــﻢ ﮐـــﺴـــﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺷــــﺘــــﻢ . . .ﮐـــﻪ ﺑ...

زندگیم تلخ است ...تلخکلاف سر در گم افکارم را چنان میبافم که ...

جنگ مغلوبه را تمام کن ودشمنت را دوباره خام کن وبه غنیمت ببر ...

AR-Lp 36

پارت ۳صبحِ روزِ دوم، زودتر از روزِ قبل بیدار شدم. نه به خاطر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط