{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون می‌خورم از طعنهٔ اغیار و بسم نیست

خون می‌خورم از طعنهٔ اغیار و بسم نیست
صد شکوه به دل دارم و یک همنفسم نیست

لؤلؤصفت اندر بن این بحر سبک‌جوش
می‌غلتم و بر موج گران قدر خسم نیست

خودکامه‌رفیقان تُنُک‌حوصله رفتند
صد شکر که دیگر سرِ یاری به کسم نیست

بس زخم نهان دارم از آن راز جگرسوز
آوخ که بر آن مرهم جان دسترسم نیست

روزی هوسم کام دل از عشق بتان بود
هست این‌همه امروز ولیکن هوسم نیست

کی واشود این عقده که در ششدر تقدیر
افتاده چنانم که ره از پیش و پسم نیست
دیدگاه ها (۱)

مذهبی

عکس غزل/طاهره عباسی نژاد

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان ز او شده‌ام بی سر...

‍ دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان ز او شده‌ام بی ...

دردا که در این موجِ بلا، حالِ دعا نیستاین درد چرا چاره‌ی بی‌...

نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ایی...

نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ایی...

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ا...

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خار جفا نیست ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط