{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به لبم رسیده جانم،

به لبم رسیده جانم،
تو بیا که زنده مانم

پس از آن که من نمانم،
به چه کار خواهی آمد

غم و قصه فراقت
بکشد چنان که دانم

اگرم چو بخت روزی
به کنار خواهی آمد
‏
وصی پور
دیدگاه ها (۱)

سلام حالتون چطوره !!!🫠🫠https://wisgoon.com/namotevariچه می خ...

#حکایت_قدیمی حکایت طمع‌کار و قاضی روزی مردی طمع‌کار نزد قاض...

عاشقانه های شبنم

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

رمان عشق ممنوع

فاصله یک لبخند تا جنون

ای پیشوای سترگِ جاودان،ای آن‌که نامت در طنینِ تاریخ، هم‌سنگِ...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

پارت ۳۱ — «فرمانی که نام یورا را داشت»یورا چند ثانیه به یونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط