⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p8
اون روز، برخلاف همیشه، نینا تا آخرین کلاسش خوابش نبرد.
یوری با خنده گفت:
«تبریک میگم، امروز رکورد زدی.»
نینا کیفش رو بست.
«فکر کنم دیشب بهتر خوابیدم.»
«یا شاید به خوابات عادت کردی.»
نینا چیزی نگفت.
خودش هم نمیدونست کدومش درستتره.
...
بعد از دانشگاه، مثل همیشه از یوری خداحافظی کرد.
«فردا دیر نکنی ها.»
«قول نمیدم.»
«میدونستم.»
هر دو خندیدن و از هم جدا شدن.
نینا آروم راه افتاد.
وسط راه، یه مغازه گلفروشی توجهش رو جلب کرد.
جلوی مغازه چند تا رز سفید چیده بودن.
بیاختیار چند ثانیه وایساد.
نمیدونست چرا...
ولی حس عجیبی بهش میداد.
فروشنده با لبخند گفت:
«خانم، رز سفید دوست دارین؟»
نینا از فکرش بیرون اومد.
«نه... فقط نگاشون میکردم.»
«امروز تازه رسیدن.»
نینا لبخند کوتاهی زد و دوباره راه افتاد.
...
وقتی به خونه رسید، کیفش رو روی مبل انداخت و با خستگی کفشهاش رو درآورد.
«مامان... اومدم.»
«خسته نباشی. غذا رو گذاشتم روی گاز، هر وقت گرسنه شدی بخور.»
«باشه.»
نینا رفت توی اتاقش، لباسهاش رو عوض کرد و موهاش رو بالای سرش بست.
چند دقیقه بعد، روی تخت ولو شد و گوشیش رو برداشت.
یوری براش پیام خصوصی داد.
«امشب زود بخواب.»
«سعی میکنم.»
«سعی نه، انجامش بده.»
«چشم مامان دوم.»
یوری یه ایموجی اخم فرستاد و نینا خندید.
...
بعد از شام، حوصلهش سر رفته بود.
دفتر سرمهای رو از روی میز برداشت، ولی دوباره بستش.
«امروز که چیزی ننوشتم...»
به جاش رفت کنار پنجره و پرده رو کنار زد.
خیابون مثل همیشه شلوغ بود.
بچهها ته کوچه بازی میکردن.
چند نفر هم داشتن از سر کار برمیگشتن.
همهچی عادی بود...
اونقدر عادی که نینا با خودش فکر کرد شاید واقعاً داره زیادی به اون خوابها فکر میکنه.
پرده رو کشید و خواست از پنجره دور بشه که نگاهش به قفسه کتابهاش افتاد.
یه کتاب قدیمی، که گوشهی قفسه خاک میخورد.
یادش نمیاومد آخرین بار کی دیده بودش.
کتاب رو برداشت.
جلدش چرمی و کهنه بود.
وقتی بازش کرد، روی صفحه اول فقط یه جمله نوشته شده بود.
«افسانهها همیشه دروغ نیستند.»
p8
اون روز، برخلاف همیشه، نینا تا آخرین کلاسش خوابش نبرد.
یوری با خنده گفت:
«تبریک میگم، امروز رکورد زدی.»
نینا کیفش رو بست.
«فکر کنم دیشب بهتر خوابیدم.»
«یا شاید به خوابات عادت کردی.»
نینا چیزی نگفت.
خودش هم نمیدونست کدومش درستتره.
...
بعد از دانشگاه، مثل همیشه از یوری خداحافظی کرد.
«فردا دیر نکنی ها.»
«قول نمیدم.»
«میدونستم.»
هر دو خندیدن و از هم جدا شدن.
نینا آروم راه افتاد.
وسط راه، یه مغازه گلفروشی توجهش رو جلب کرد.
جلوی مغازه چند تا رز سفید چیده بودن.
بیاختیار چند ثانیه وایساد.
نمیدونست چرا...
ولی حس عجیبی بهش میداد.
فروشنده با لبخند گفت:
«خانم، رز سفید دوست دارین؟»
نینا از فکرش بیرون اومد.
«نه... فقط نگاشون میکردم.»
«امروز تازه رسیدن.»
نینا لبخند کوتاهی زد و دوباره راه افتاد.
...
وقتی به خونه رسید، کیفش رو روی مبل انداخت و با خستگی کفشهاش رو درآورد.
«مامان... اومدم.»
«خسته نباشی. غذا رو گذاشتم روی گاز، هر وقت گرسنه شدی بخور.»
«باشه.»
نینا رفت توی اتاقش، لباسهاش رو عوض کرد و موهاش رو بالای سرش بست.
چند دقیقه بعد، روی تخت ولو شد و گوشیش رو برداشت.
یوری براش پیام خصوصی داد.
«امشب زود بخواب.»
«سعی میکنم.»
«سعی نه، انجامش بده.»
«چشم مامان دوم.»
یوری یه ایموجی اخم فرستاد و نینا خندید.
...
بعد از شام، حوصلهش سر رفته بود.
دفتر سرمهای رو از روی میز برداشت، ولی دوباره بستش.
«امروز که چیزی ننوشتم...»
به جاش رفت کنار پنجره و پرده رو کنار زد.
خیابون مثل همیشه شلوغ بود.
بچهها ته کوچه بازی میکردن.
چند نفر هم داشتن از سر کار برمیگشتن.
همهچی عادی بود...
اونقدر عادی که نینا با خودش فکر کرد شاید واقعاً داره زیادی به اون خوابها فکر میکنه.
پرده رو کشید و خواست از پنجره دور بشه که نگاهش به قفسه کتابهاش افتاد.
یه کتاب قدیمی، که گوشهی قفسه خاک میخورد.
یادش نمیاومد آخرین بار کی دیده بودش.
کتاب رو برداشت.
جلدش چرمی و کهنه بود.
وقتی بازش کرد، روی صفحه اول فقط یه جمله نوشته شده بود.
«افسانهها همیشه دروغ نیستند.»
- ۱۹۷
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط