{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو باآن چشمِ مستت ازشراب ناب شیرازی

تو باآن چشمِ مستت ازشراب ناب شیرازی
یقین فهمیده ای زیبا غزالی سردو طنازی ‌بیا وکهنه سربازخودت را مات کن شاها
که آخرمیشوی روزی به مرگ شعرمن راضی

کناراُفتاده ام درگوشه ای تاریک وخوف انگیز
مثال کودکی معلول که درماندست ازبازی

همه فهمیده اند آنچه میان چشم هامان بود
نمانده بعد از این بین من وتو مطلبِ رازی

چه میخواهی ازاین درمانده وبیمارغم آلودِ
مگر لیلی شدی ازمن بتِ مجنون میسازی

دیدگاه ها (۱)

.روزها می گذردیکی پس از دیگریو هیچ اتفاقی نمی افتد.اتفاق یعن...

دلتنگ "تو" ام ...دلتنگِ تو و هر نسیمی که از سوی توست...میدان...

دلتنگی‌ات که دائمی بشوددیگر برایت فرقی نمی‌کند صبح ‌شنبه باش...

مثل صفحه شطرنج است چشمهایتبا مهره هایی سپید و سیاه!گاهی با ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط