{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم #فقط_تو

پارت دوم #فقط_تو
پارت اولش(https://wisgoon.com/p/ISBRLNHI50/تکپارتی)

_(خیل خب)(اجازه دارم بیام تو اتاقت تا
رودر رو درموردش صحبت کنیم؟)

+ نمیدونم ... باشه بیا تا از کنجکاوی نمردم

_ انتخاب
درستی بود میبینمت         

همانطور که منتظر بودم، صدای قدم‌هایش
را شنیدم که نزدیک می‌شد  به سمت در اتاق
رفتم و در را کمی باز کردم. جونگ کوک آنجا ایستاده بود، با چشمانی که در تاریکی می‌درخشیدند.

وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
سکوت سنگینی بینمان حاکم شد، سکوتی که پر از حرف‌های ناگفته بود. به هم خیره شدیم.
نگاهش دیگر آن نگاه همیشگی نبود. 

آرام جلوتر آمد. دستش را به سمت صورتم
دراز کرد و به آرامی گونه‌ام را نوازش داد. پوستش گرم بود و از لمس دستش لرزیدم. 

«دخترِ خوب…» زمزمه کرد و صدایش بم و گرفته بود.
«تو واقعا نمی‌دونستی؟»

سرم را به آرامی تکان دادم

جونگ کوک قهقهه‌ای زد و این بار لبخندش
واقعا به چشمانش رسید. «باورم نمیشه! یعنی این همه مدت… من اینقدر تابلو بودم»

+ خب قرار بود جواب سوالم رو بدی من که چیزی نمیبینم

صورت مرا با دو دستش گرفت و مجبورم کرد
به چشمانش نگاه کنم _ تو خودت رو نمیبینی ؟

با هر کلمه ای فاصله صورت من و او کمتر
میشد که یکدفعه لب هاش رو نزدیک صورتم کرد

که صورتمو عقب کشیدم و گفتم
+ هی نکن
_مگه حقیقت رو نمیخواستی ببینی دارم نشون میدم
+ نه نه باور کن دیدم.

جونگ کوک با یک حرکت نرم، دست‌هایم را
کنار زد و سرش را کمی کج کرد. نگاهش عمیق و پر از اطمینان بود. «هیسس… هیچ خواهشی
پذیرفته نیست»

و دیگر حرفی نزد. لب‌هایمان به هم رسیدند.
دستش را محکم دور کمرم حلقه کرد و مرا به خودش چسباند، طوری که هیچ راه فراری
نبود. تمام وجودم حس می‌کردم که دارم ذوب می‌شوم، اما یک بخش کوچک از من از این
تسلیم شدن لذت می‌برد.

درست وقتی که فکر کردم دیگر نمی‌توانم
مقاومت کنم، او عقب کشید. نفس‌نفس می‌زد و لبخندی شیطنت‌آمیز و رضایت‌بخش روی لب‌هایش
بود. 

«خیلی خوشمزه بودی!» گفت و چشمکی زد. لحنش پر از غرور بود. «حالا فهمیدی چرا نمیتونستم همینجوری ولت کنم برم؟» 

چشمانم را تنگ کردم. «تو… تو خیلی…» 

«من خیلی چی؟» با لحنی بازیگوشانه و کمی سلطه‌جویانه
پرسید و جلوتر آمد. «خیلی دوست‌داشتنی؟ خیلی خواستنی؟ یا شاید… خیلی بی‌پروا؟» 

قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، دوباره
خم شد و این بار بوسه‌ای سریع و نفس‌گیر روی لبم گذاشت. «این دفعه فقط یه مزه بود.
دفعه بعدی… شاید یه شام کامل!» 

و بعد، با خنده، عقب رفت و به سمت در
رفت. «خب، من دیگه برم، دخترِ خوب. چون اگه بیشتر بمونم، ممکنه دیگه نتونم اینقدر
جنتلمن باشم. و تو هم که گفتی… هیچی شب بخیرر

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم، در را
باز کرد و رفت.

End.

نوشتهٔ این خوشگله اس
@elay90
دیدگاه ها (۰)

سکوت میکنم🤐واییی جدی خیلی برای شروع فیک ذوق دارممم ولی وقتی ...

درخواست داشتین گفتم دست بکار شم😁چطوره؟! بزارم بازم؟؟(کپی برد...

#تاج_و_طوفانپارت ۹۸: جایی که کسی نمی‌بیندسوآ هنوز اخم داشت.د...

#تاج_و_طوفانپارت ۷۰: مچ‌گیری سلطنتیسوآ هنوز داشت می‌خندید.خن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط