{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت بیست‌ودوم | فاصله

🦢 پارت بیست‌ودوم | فاصله

صبح، فضای خانه عجیب ساکت بود.

لیانا سر میز صبحانه نشسته بود، اما حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زد.

جنگکوک روبه‌رویش نشست.

— دیشب خوابیدی؟

— یه کم.

— هنوز می‌ترسی؟

لیانا قاشقش را کنار گذاشت.

— آره.

جنگکوک چیزی نگفت.

لیانا ادامه داد:

— ولی بیشتر از دشمنات، از خودت می‌ترسم.

جنگکوک ابروهایش را درهم کشید.

— از من؟

— تو یه آدم خطرناکی، جنگکوک. من حتی نمی‌دونم هر روز چه اتفاقی قراره بیفته.

جنگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— حق داری.

لیانا انتظار این جواب را نداشت.

— چی؟

— حق داری ازم بترسی.

او از جایش بلند شد.

— برای همین بهتره یه مدت از هم فاصله بگیریم.

لیانا به او نگاه کرد.

— فاصله؟

— آره.

— ولی گفتی باید نزدیکت بمونم تا امن باشم.

— می‌دونم.

جنگکوک نگاهش را پایین انداخت.

— ولی هرچی بیشتر بهت نزدیک می‌شم، بیشتر درگیر این ماجرا می‌شی.

لیانا با ناراحتی گفت:

— پس چرا خودت نمی‌ذاری ازت فاصله بگیرم؟

جنگکوک جواب نداد.

چون حقیقت را نمی‌توانست بگوید.

چون خودش دیگر نمی‌توانست فاصله بگیرد.

---

آن روز جنگکوک عمداً به دنبال لیانا نرفت.

راننده او را به مهدکودک برد.

لیانا تمام روز منتظر بود شاید جنگکوک بیاید.

اما نیامد.

عصر، وقتی از ساختمان بیرون آمد، همکارش کنار او راه افتاد.

— امروز کسی دنبالت نیومده؟

لیانا لبخند تلخی زد.

— نه.

— اگه بخوای می‌تونم برسونمت.

لیانا کمی مکث کرد.

— ممنون.

اما قبل از اینکه سوار ماشین شود، یک ماشین مشکی از دور توقف کرد.

جنگکوک داخلش نشسته بود.

از پشت شیشه، آن دو را دید.

فکش منقبض شد.

اما ماشین را حرکت نداد.

همکار لیانا گفت:

— چیزی شده؟

لیانا برگشت.

ماشین جنگکوک را دید.

اما جنگکوک به جای پیاده شدن، فقط چند ثانیه نگاهش کرد و بعد رفت.

لیانا آرام گفت:

— نه... چیزی نیست.

---

شب، جنگکوک در اتاق کارش تنها بود.

یکی از افرادش وارد شد.

— رئیس؟

— چی؟

— اون پسر امروز لیانا رو رسوند.

جنگکوک سرش را بلند کرد.

— می‌دونم.

— می‌خواید دنبالش کنیم؟

چند ثانیه سکوت.

— نه.

مرد تعجب کرد.

— مطمئنید؟

جنگکوک نگاهش را به پنجره دوخت.

— اون حق داره دوست داشته باشه با کی رفت‌وآمد کنه.

مرد رفت.

جنگکوک تنها ماند.

گوشی‌اش را برداشت و صفحه‌ی چت لیانا را باز کرد.

نوشت:

«رسیدی؟»

چند ثانیه به پیام نگاه کرد.

بعد پاکش کرد.

دوباره نوشت:

«شب بخیر.»

باز هم پاکش کرد.

گوشی را روی میز گذاشت.

و برای اولین بار فهمید...

فاصله گرفتن از لیانا، خیلی سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد. 🦢ز

پآیآن پآرت بیست و دوم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۳)

🦢 پارت بیست‌ویکم | یک شب خطرناکجنگکوک هنوز کاغذ را در دستش م...

🦢 پارت بیستم | گذشته‌ی جنگکوکلیانا تمام روز به اتفاق صبح فکر...

🦢 پارت چهاردهم | قانون اوللیانا هنوز جلوی جنگکوک ایستاده بود...

🦢 پارت هفدهم | نزدیک‌تر از همیشهروزها آرام‌تر شده بود، اما ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط