با همان سن کمش افسانه ها را زنده کرد
با همان سن کمش افسانه ها را زنده کرد
او به کار رستم و سهراب ها هم خنده کرد
خنده اش ما را نمک گیر و سپس شرمنده کرد
ناگهان گرد و غباری آسمان ها را درید
رهنوردان خدا جو را به کام خود خرید
عده ای بی سر شدند و دسته ای بی دست و پا
عده ای هم در افق ها ناپدید
گاز خردل پاره ای را نیمه جان چون شمع کرد
او همان شمعی شد و دردها را جمع کرد
وای اگر دستش رها سازیم چه دل سنگیم چه دل سنگیم
دلیران کفن پوشم شما را، ما همان رنگیم
و نفس ها پایان و نگاهان بسته
لیک من و تو می پاید، پایمردی دیگر
او به کار رستم و سهراب ها هم خنده کرد
خنده اش ما را نمک گیر و سپس شرمنده کرد
ناگهان گرد و غباری آسمان ها را درید
رهنوردان خدا جو را به کام خود خرید
عده ای بی سر شدند و دسته ای بی دست و پا
عده ای هم در افق ها ناپدید
گاز خردل پاره ای را نیمه جان چون شمع کرد
او همان شمعی شد و دردها را جمع کرد
وای اگر دستش رها سازیم چه دل سنگیم چه دل سنگیم
دلیران کفن پوشم شما را، ما همان رنگیم
و نفس ها پایان و نگاهان بسته
لیک من و تو می پاید، پایمردی دیگر
- ۳۰۵
- ۱۱ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط