من که نه

من که نه!
اما دلم...
عجیب بهانه ی بودنت را میگیرد
درست مثل کودکی که در هیاهوی خیابانی شلوغ و پر ازدحام مادرش را گم کرده است و با ترس زیاد بلند بلند گریه میکند و پا به زمین می کوبد
گاهی اشک هایش را با پشت دستش پاک میکند و گاهی میگذارد تا از روی گونه هایش سُر بخورند و درمیان آدم ها عاجزانه از کسی برای پیدا شدن دست های نوازشگر و مهربان مادرش کمک میخواهد
من که نه!
اما دلم
بودنت را
خواستنت را
داشتنت را
عجیب فریاد میکشد...
و چه سخت است این همه "بی تو" بودن جانانِ من
دیدگاه ها (۱)

میخوام یه چیزی بهت بگم!شاید،شاید،شاید...در نبود تو...بتونم ب...

اگه دستفروش هایِ تو خیابون و مترو و کوچه و .. "تو" میفروختن ...

کاش میشد اون خوابایی ک میدیدم تو اومدی پیشم و دیگه هیچ فاصله...

صحنه,پارت یازدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط