{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد هر شام،سحر بود،ولی دیگر نیست

بعد هر شام،سحر بود،ولی دیگر نیست
درد ما زود گذر بود،ولی دیگر نیست

مثل کبریت تری در دل گندمزارم
در سرم فکر خطر بود،ولی دیگر نیست

شیر پیرقفسم،بی خبر از بیشه ی خویش
چشم من خیره به در بود،ولی دیگر نیست

"عشق آموخت مرا طور دگر خندیدن"
عشق هم طور دگر بود،ولی دیگر نیست

جنگلی بودم و خشکی جگرم را سوزاند
ترسم از زخم تبر بود،ولی دیگر نیست

خواستم پر بزنم، سنگ مرا پرپر کرد
اندکی شوق سفر بود،ولی دیگر نیست



#صابر_قدیمی
دیدگاه ها (۵)

‌بعد هر شام، سحر بود، ولی دیگر نیستدرد ما زود گذر بود، ولی د...

بــا کــاروان نیــزه ســفـر می کـنم پدر با طعنه های حرمله سـ...

عاشقانه

🌱🍒هر خانه را حدیثِ غمی نیست چون دگرهر دل به‌گونه‌ای شده محزو...

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باشورنه ره خود گیر و یکی راهگذر باش...

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باشورنه ره خود گیر و یکی راهگذر باش...

...شبم سحر نمی‌شود که دل به تو سپرده‌امنکوهشم‌مکن‌توبیش‌که‌ز...

هیچ جز حسرت نباشد کار منبخت بد بیگانه ای شد یار منبی گنه زنج...

هيچ جز حسرت نباشد كار من بخت بد بيگانه اي شد يار من بي گنه ز...

راز من  هيچ جز حسرت نباشد كار منبخت بد بيگانه اي شد يار منبي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط