{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۶

پارت ۱۶
۳.
۲.
۱.
اکشننننن🐺🦷

پدر عسل چند ثانیه بهش خیره موند و بعد گفت: «چون منم امشب باید یه حقیقتی رو برات تعریف کنم.»
عسل: «بابا من دیگه ظرفیت یه راز دیگه ندارم.»
پدر عسل: «متأسفانه این یکی رو باید بدونی.»
عسل: «خب بگو دیگه... چرا قیافت اینجوریه؟ آدم فکر می‌کنه قراره فردا بمیره.»
پدرش نفسش رو بیرون داد و نشست.
پدر عسل: «چیفویو رو قبل از اینکه پلیس بشه می‌شناختم.»
عسل چند ثانیه خیره موند.
عسل: «...چی؟»
پدر عسل: «اون موقع هنوز بچه بود.»
عسل: «خب؟»
پدر عسل: «و تو هم می‌شناختیش.»
عسل: «من؟ من که اصلاً یادم نیست!»
پدر عسل: «چون خیلی سال گذشته.»
عسل با حرص دستش رو روی صورتش کشید.
عسل: «بابا، داری کم‌کم مغزمو منفجر می‌کنی. من چیفویو رو از کِی می‌شناسم؟»
پدر عسل جواب نداد. فقط به عکس داخل دست عسل نگاه کرد.
پدر عسل: «اون عکس رو کی بهت داد؟»
عسل: «خودش.»
پدرش فوراً جدی شد.
پدر عسل: «چیفویو اینجا بوده؟»
عسل: «آره.»
پدر عسل: «کِی؟»
عسل: «همین چند دقیقه پیش.»
پدرش سریع از جاش بلند شد.
عسل: «چیه؟!»
پدر عسل: «هیچی.»
عسل: «نه، نه، این "هیچی" گفتنت اصلاً عادی نیست.»
پدر عسل: «عسل، گوش کن. اگه دوباره دیدیش، تنها باهاش نرو.»
عسل: «چرا؟»
پدر عسل: «چون ممکنه فقط اون نباشه که داره ازت استفاده می‌کنه.»
عسل اخماش رو کشید تو هم.
عسل: «یعنی چی؟»
پدر عسل: «یعنی شاید یکی داره از رابطه‌ی بین شما دوتا برای رسیدن به چیز دیگه‌ای استفاده می‌کنه.»
عسل چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت: «رابطه‌ی بین ما؟»
پدرش نگاهش کرد.
عسل: «بابا، من و اون حتی درست حسابی با هم دوست نیستیم!»
پدر عسل: «منم نگفتم دوستید.»
عسل: «پس چرا اونجوری گفتی؟»
پدر عسل لبخند خیلی کوچیکی زد.
پدر عسل: «خودت بهتر می‌دونی.»

عسل خواست جواب بده که گوشی‌اش لرزید.

پیام از چیفویو:

«هنوز بیداری؟»

عسل سریع تایپ کرد:

«نه، خوابم.»

جواب تقریباً فوری آمد:

«پس چرا جواب دادی؟»

عسل: «...»

چند ثانیه بعد:

«احمقی؟»

چیفویو: «احتمالاً.»

عسل با حرص لبخند زد و سریع صورتش رو جمع کرد که پدرش متوجه نشه.

پیام بعدی آمد:

«فردا نیا اونجایی که گفتم.»

عسل اخم کرد.

«چرا؟»

چیفویو جواب نداد.

عسل دوباره نوشت:

«چی شده؟»

این بار جواب آمد:

«چون فهمیدن.»

عسل قلبش ریخت.

«کی؟»

سه نقطه ظاهر شد...

محو شد...

دوباره ظاهر شد.

بعد فقط یک پیام آمد:

«بابات.»

عسل سرش رو بالا آورد.

پدرش هنوز همان‌جا ایستاده بود.

عسل: «بابا...»

پدر عسل: «چی شده؟»

عسل گوشی رو پشتش پنهان کرد.

عسل: «هیچی.»

پدرش چند لحظه نگاهش کرد.

بعد آرام گفت:

«عسل... من امشب فقط یه قسمت کوچیک از حقیقت رو بهت گفتم.»

عسل: «یعنی باز هم داری یه چیزی رو قایم می‌کنی؟»

پدرش جواب نداد.

عسل: «بابا؟»

پدر عسل: «فردا می‌فهمی.»

و از اتاق بیرون رفت.

عسل چند ثانیه همان‌جا موند.

بعد گوشی رو دوباره نگاه کرد.

یک پیام جدید از چیفویو آمده بود:

«اگه فردا هر اتفاقی افتاد، حرف هیچ‌کس رو بدون اینکه از خودم بپرسی باور نکن.»

عسل زیر لب گفت: «تو هم خیلی مرموز شدیا...»

اما هنوز پیام رو نبسته بود که یک عکس جدید برایش ارسال شد.

عکس خودش بود.

همین امشب.

جلوی خانه.

عسل خشکش زد.

پایین عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:

«فکر کردی فقط چیفویو دنبالت می‌کرد؟»

عسل برای اولین بار واقعاً ترسید.

چون این یعنی...

یکی از مدت‌ها قبل، هر حرکتش را زیر نظر داشته.

و بدتر از همه، کسی که عکس را فرستاده بود، دقیقاً می‌دانست عسل به چیفویو اعتماد دارد.

خیلی کصشعر شد👁👄👁🗿
دیدگاه ها (۶)

نننننممممیییییخخخخخووووااااممممم ببببررررممممم ممممدددددرررس...

سناریو قهوه با بوی شکلات

حاجیییی دوباره رفتم بازی کردم چرا قبلا هیچکدوم رو ندیده بودم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط