{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با دستانت،تلی که از گل های رنگ چشمانم درست کرده بودی را ب

با دستانت،تلی که از گل های رنگ چشمانم درست کرده بودی را بر سرم نهادی،
هنوز گرمای انگشتانت که صورتم را نوازش می کرد و مرا به اغوش گرم خودش میکشید،
به یاد دارم...
ولی به اندازه همان اغوش گرم،در سرمای زمستان و به اندازه روشنی رنگ چشمانم،سرد،
مرا در باطلاقی به اسم تنهایی رها کردی...
زیبای من!
دیدگاه ها (۱)

اگر مجنون تر شوم،بازخواهی گشت؟اگر تغییر کنم بازخواهی گشت؟ یا...

من درون خوابی عمیق ;رویایی دیدم به نام:-عشق-

پاییز زندگی ام سر رسیده؟!نه!میترسم!میترسم از این کلمه استفاد...

رمان اسلحه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط