با دستانت،تلی که از گل های رنگ چشمانم درست کرده بودی را ب
با دستانت،تلی که از گل های رنگ چشمانم درست کرده بودی را بر سرم نهادی،
هنوز گرمای انگشتانت که صورتم را نوازش می کرد و مرا به اغوش گرم خودش میکشید،
به یاد دارم...
ولی به اندازه همان اغوش گرم،در سرمای زمستان و به اندازه روشنی رنگ چشمانم،سرد،
مرا در باطلاقی به اسم تنهایی رها کردی...
زیبای من!
هنوز گرمای انگشتانت که صورتم را نوازش می کرد و مرا به اغوش گرم خودش میکشید،
به یاد دارم...
ولی به اندازه همان اغوش گرم،در سرمای زمستان و به اندازه روشنی رنگ چشمانم،سرد،
مرا در باطلاقی به اسم تنهایی رها کردی...
زیبای من!
- ۴۶
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط