{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در عین همراهی به من همواره شک داشت

در عین همراهی به من همواره شک داشت
چون گل به گلدانی که سرتا پا ترک داشت

من زندگی می کردم، او بازی، برایش
این دلخوشی ها جنبه دلخوش کُنک داشت

روح مرا هم صحبتی اش تازه می کرد
چون لذتی که در عطش آب خنک داشت

حساس بود و هی به آدم پیله می کرد
اخلاق و رفتاری شبیه شاپرک داشت

احساس او هرگز مرا دارا نکرده ست
سارای من سیبی که دستم داد لک داشت

این زندگی آیینه دق شد پس از او
با مرگ در من بازتابی مشترک داشت

من مثل دریا اهل بخشش بودم ای کاش
دستان من هم مثل او قدری نمک داشت.
دیدگاه ها (۳)

ﺻﺪ ﻣﺴﺎﻓـــــــﺮ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻋﺎﺷــــــﻖ ﻧﺒـــﻮﺩ ...ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺣ...

آدمهای دیار من، پاییز را دوست دارند.پاییز، زمستانی است؛ که ت...

تسبیحی بافته ام.،نه از سنگ...نه از چوب...نه از مروارید...بلو...

به زیباییمون ننازیم، ما خلقش نکردیمافتخار به اصل و نسب خود ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط