{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبم پـــر شکایت

لبم پـــر شکایت
شبم بـی نهایت
نه فانوس ماهی
الهی
در این تیره شبها
نثارت خــــــــدایا
دل سر به راهی
الهـــی الهـــــی

در این جاده های سرد و ناحد
منم آن مســافری که خواهد
رسم تا به شهر روشنـــــایی
اگر تــــو مـــرا چنین بخواهی
الـــهی الـــــهی

ببین ناتــــــــوانم
برافکن به جـــانم
کمند بلند نگاهی
الهی...

شــب بی نصیبی
در اوج غریبـــــی....
مگر در تو گیرم پناهی
الهی...

بسویت نگـاهد دل من
دل شب 
ستاره گواه دل من
که این اشک و آه دل من
بود پیش رویت به عذر گناهی الهی...

سحر میزند سر
دلـــم میزند پــر
بســـویت الهی
الهی...

در این سایه روشن
به تو می رسم من
به پــــرواز آهی
الـــهی الــــهی
دیدگاه ها (۳)

ای نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاری استعطر پاک نفس...

صحرا صحرا دویده ام سرگردان از پی تودریا دریا گذشته ام در طوف...

بر آن فانوس که ش دستی نیفروختبر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند...

به حرفم گوش کن یا رببه دردم گوش کن یا رباگر بیهوده می گویم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط