داغی دست کسی آمد و درگیرم کرد

داغی دست کسی آمد و درگیرم کرد
آمد و از همۀ اهل جهان سیرم کرد

اولین بار خودش خواست که با او باشم
آنقدَر گفت چنینم و چنان... شیرم کرد

مثل یک قلعه که بی برج و نگهبان باشد
بر دلم سخت شبیخون زد و تسخیرم کرد

تا خبردار شد از قصّۀ وابستگی ام
بر دلم مهر جنونی زد و زنجیرم کرد

به سرش زد که دلم را بفروشد، برود
قصدش این بود که یک مرتبه تعمیرم کرد!

سنگی از قلب خودش کند و به پایم گره زد
سنگدل رفت و ندانست زمینگیرم کرد

رفت و یک ثانیه هم پیش خودش فکر نکرد
که چه با این دل "لامصّب" پیرم کرد...
دیدگاه ها (۲)

داشتم می مردمآنقدر کهدر تو غرق شده بودمتو آمدیبه منتنفسِ دها...

رفیق!چند لحظه کنارم بشین نترس تنهاییم واگیر ندارد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط