دم دمای صبح بود،زنگ گوشیم به صدا در آمد فکری که به سرم زد
دم دمای صبح بود،زنگ گوشیم به صدا در آمد فکری که به سرم زد این بود خدا به خیر کند دلشوره ای دلم را لرزاند گوشی که برداشتم گفتند:خودت را برسان که حال پدر مساعد نیست.دوان دوان به سمت خانه پدر دویدم تا سر کوچه که رسیدم پدر داشت به بیمارستان میرفت کنارش ایستادم با بغض سنگینی که در گلو داشت گفت:دخترم برو خانه تا مادر تنها نباشد که من برمیگردم دو ساعت بعد خبر رسید پدر تمام کرده است و آسمانی شدنش را تبریک گفتند😔
آری آن روز چو می رفت کسی ♪⋆ داشتم آمدنش را باور ♪⋆ من نمی دانستم معنی هرگز را ♪⋆ تو چرا بازنگشتی دیگر😔🥺💔
#پدر#معلم شهید#محمود نجفی
آری آن روز چو می رفت کسی ♪⋆ داشتم آمدنش را باور ♪⋆ من نمی دانستم معنی هرگز را ♪⋆ تو چرا بازنگشتی دیگر😔🥺💔
#پدر#معلم شهید#محمود نجفی
- ۱۲۰
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط