{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت

پــریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
دیدگاه ها (۱)

در سلسله عشق تو ، مغموم و صبورم نازم بکش ای دوست ، که مظلوم ...

عاشقانه های شبنم

دیوانه ی  محبت  جانانه ام  هـنوزدست  از دلم  بدار که دیوانه ...

سلام حالتون چطوره !!!🫠🫠https://wisgoon.com/namotevariچه می خ...

🌱 به رسم کرام ‌| «در التجاء به صدرنشین سریر رضا حضرت علی بن ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

حالی به باغ نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط