خونریزی شدیدی داشت. . .

خونریزی شدیدی داشت. . .
داخل اتاق عمل دکتر گفت چادرم رو در بیارم تا بهتر بتونم مجروح رو جابجا کنم . . .
گوشه ی چادرم رو گرفت و گفت:
"من دارم میرم تا تو چادرت رو در نیاری"
چادرم تو مشتش بود که " شهید" شد . . .
دیدگاه ها (۶)

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت10دکتر لی:خا...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

True Love③⑥تهیونگنه ا/ت نه نه این یه کابوسه یه کابوس ا/ت ی م...

🩵 کراونی‌های عزیزم، من پاریتا هستم! بابت کیفیت موزیک‌ویدئوی ...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

دیدار باتو (پارت ۴)

شب تولدم فصل 3پارت 9سوار متورامون شدیم و رفیقای ات ترک متورا...

پدرخوانده فصل دو

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:83صبر نکرد تا مخالفت کنم‌...ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط