{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام رمان: **«پَرده‌های مخفیِ خون»*****

نام رمان: **«پَرده‌های مخفیِ خون»*****

**قسمت اول: طنینِ سکوت در قصرِ شیشه‌ای**

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود، اما در عمارتِ باشکوهِ خانواده‌ی کی، زمان معنای خود را از دست داده بود. سکوت، سنگین‌تر از هر فریادی، در راهروهای پهن و تزیین شده با سنگ‌های مرمر می‌لغزید. این سکوت، سکوتِ آرامش نبود؛ سکوتِ احتیاط بود؛ سکوتی که تنها در خانه‌هایی که رازهای مرگبار در آن‌ها دفن شده‌اند، شنیده می‌شود.✨

در اتاقِ کارِ بزرگ، جایی که بوی چرمِ کهنه و تنباکوی گران‌قیمت با هم آمیخته بود، تهیونگ پشت میزِ چوبیِ سنگین نشسته بود. نورِ کم‌جانِ چراغِ مطالعه، سایه‌های بلندی را روی دیوارها می‌انداخت، گویی هیولاهایی در گوشه‌های اتاق در حال تماشای او بودند. او با نگاهی نافذ به نقشه‌هایی که روی میز پهن شده بود، خیره گشته بود، اما فکرش جایی دیگر بود؛ در لایه‌های پنهانی از گذشته که هر شب مثل خاری در گوشتِ روحش فرو می‌رفت.

در همان لحظه، صدای قدم‌های سنگین و مقتدرانه از راهرو شنیده شد. جونگ‌کوک وارد شد. چهره‌اش در تاریکی، سنگی و بی‌روح به نظر می‌رسید. او تازه از جلسه‌ای در اسکله برگشته بود؛ جلسه‌ای که بوی باروت و آهنِ خون را با خود به همراه داشت. او بدون آنکه کلمه‌ای بگوید، روبروی برادرش نشست. نگاه‌هایشان در تاریکی با هم تلاقی کرد؛ نگاه‌هایی که نیازی به کلام نداشتند. آن‌ها زبانِ مشترکِ خود را در میانه‌ی خشونت یافته بودند.

«او خواب است؟» صدای تهیونگ، پایین و خش‌دار، سکوت را شکست.

جونگ‌کوک سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. «بله. امشب هم با خیالِ راحت خوابید. فکر می‌کرد فقط یک کابوسِ ساده بود که صدای رعد و برق را با آن اشتباه گرفت.»

تهیونگ لبخند تلخی زد که بیشتر به یک نیشخندِ دردناک می‌ماند. «او هنوز هم به آن کابوس‌ها باور دارد. فکر می‌کند ما فقط برای محافظت از او در برابرِ دنیایِ بیرون، این همه تلاش می‌کنیم. او نمی‌داند که بزرگترین تهدید، همان چیزی است که در سایه‌ی همین دیوارها نفس می‌کشد.»

جونگ‌کوک مشت خود را روی میز کوبید، نه از سرِ خشم، بلکه از سرِ درماندگی. «ما باید این پرده‌ها را محکم‌تر ببندیم، تهیونگ. اگر روزی بفهمد که آن شب... آن شب که والدینمان از دست رفتند، یک تصادف ساده نبود... اگر بفهمد که ما برای رسیدن به این جایگاه، چقدر دست‌هایمان را در خون آغشته کرده‌ایم... او دیگر هرگز ما را نخواهد دید. او دیگر آن دخترکِ خندون و بی‌گناه نخواهد بود.»

تهیونگ به پنجره‌ی بزرگ نگاه کرد، جایی که ماهِ نیمه‌کاره در میان ابرها پنهان شده بود. «او تنها چیزی است که ما را از تبدیل شدن به هیولاهایِ تمام‌عیار نجات می‌دهد، کوک. ما باید این دروغ را تا آخرین نفسِ زندگی‌مان زنده نگه داریم. حتی اگر به قیمتِ فروختنِ روحمان تمام شود.»

در آن ساعتِ تاریک، در حالی که دو برادرِ قدرتمندِ مافیا، بر لبه‌ی پرتگاهِ حقیقت ایستاده بودند، تنها یک چیز برایشان اهمیت داشت: حفظِ معصومیتِ «ا. ت»؛ حتی اگر این کار به معنایِ ساختنِ زندانی از جنسِ عشق و دروغ بود.

شرط پارت بعد
۳۰لایک
۱۰بازنشر
۱۰کامنت
دیدگاه ها (۲)

سلام پرنسس ها من یک پارت رمان رو گذاشتم ببینم چیکار میکنید و...

در میان غبارِ خون و خاکسترِ گذشته، جایی که سایه‌های مافیا بر...

خواستم بگم ۲۰۰ نفریمون مبارکککککک❤️‍🩹

تکپارتی_تهکوک_درخواستی( ببخشید دیر شد )

قلب یخی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط