{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:70
حالم اصلا خوب نبود...
پذیرفتن حقیقت برام سخت بود...
حتی نای تکون خوردنم نداشتم...
-عزیزم؟
صدای یونجون بود...
-بیداری؟
+برو‌....
-بیا پایین،‌ صبحونه حاضره...‌
+برو یونجون برو!!!
نفس عمیقی کشید....
-باشه...ببخشید....من میرم شرکت....
پوزخندی‌ زدم...
+شرکت؟ یا قتل عام؟
-سوجین...عزیزم....
+بیخیال‌‌....برو
-باشه....میبینمت....
از جام بلند شدم و رفتم حموم....
نمیتونستم یه لحظه هم اینجا بمونم....
همه چیز بهم حس خفگی میداد....
همش یاد روزی میوفتادم که جنازه پدر و مادرمو بهم تحویل دادن...
نمیتونستم به صورت خونی مادرم فکر نکنم....
نمیتونستم به سارانگ که فقط ۷ سالش بود فکر نکنم‌....
سارانگ چی؟
اینجا خوشحال بود...
با یونجون کنار میومد....
دوستش داشت....
شاید اون بهتر بود چیزی نفهمه....
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط