جنگل ممنوعهپارت
جنگل ممنوعه...(پارت:۱)
پسری به زیبایی ماه و خونی کمیاب درحال قدم زدن در جنگل ممنوعه بود درحالی که نمیدانست در همان جنگل خوناشامی زندگی میکند و در خواب عمیقیست و منتظر است تا انسانی با خون کمیاب به جنگل پا بزارد تا به هدفش برسد....
جونگکوک:خوب حالا من وارد اینجا شدم چیزی نشد(خنده)
درحالی که با خود چیزهایی زمزمه میکرد ناگهان صدایی اومد که باعث شد با ترس به سمت صدا خیره شود...
جونگکوک:اوه اینجا رو یه خرگوش کوچولو(لبخند)
انگار که خرگوش هم از آن پسر خوشش آمده بود چون جوری خودش رو به پسر میچسباند
که جونگکوک هم تعجب کرده بود...
جونگکوک:واو تو خیلی کوچولویی من تو رو از اینجا میبرم(ذوق)
پس از مدتی گشت و گذار در جنگل تصمیم گرفت سمت ماشین برود و به عمارت برگردد
نگهبان:قربان بزارید در رو براتون...-
جونگکوک:مگه من نگفتم که نمیخواد خودم در و باز میکنم؟
نگهبان:چرا گفتید قربان
جونگکوک:خوبه حالا خودم دست دارم میتونم در و باز کنم فقط حرکت کن
نگهبان:چشم قربان
بعد از اینکه به عمارت رسیدند جونگکوک متوجه شد چیزی درست نیست!با دقت به اطراف نگاه کرد و دید که دو چشمان سرخ رنگ به او خیره است....با ترسی که هر لحظه بیشتر میشد به سمت اتاقش دوید و خودش رو روی تخت انداخت...با ناله دردناکی به خاطر دویدنش چشم هایش رو روی هم گذاشت...
جونگکوک:عااح پام لعنتی...
سویون:کوک پسرم خوبی؟(نگران)
جونگکوک:آه بله بله خوبم(دردمنده)
سویون:کوک اگه جاییت درد میکنه بهم بگو...
جونگکوک:آه..باشه مامان پام خیلی درد میکنه...
سویون:خوب از اول میگفتی عزیزم الان واست دکتر خبر میکنم
جونگکوک:باشه...
(پس از مدتی)
دکتر:فقط پاش ضرب دیده نگران نباشید خانم کیم!
سویون:خوب راه درمانش چیه آقای دکتر؟
دکتر:باید یه مدت به خوبی استراحت کنه و اینکه من براش قرص و کِرِم مینویسم...
سویون:ممنون آقای دکتر
دکتر:خواهش میکنم خانم
جونگکوک:مامان میشه برام یه لیوان آب بیاری لطفا؟
سویون:حتما الان هانا میاره!
جونگکوک:باشه...
هانا:آقا براتون آب آوردم بفرمایید
جونگکوک:ممنون هانا
هانا با لبخند و گونههایی هلویی مانند به خاطر خجالتش از اتاق خارج شد...جونگکوک که از زل زدن به دیوار روبه روش خسته شده بود گوشیش رو برداشت و به دوست صمیمیش جیمین زنگ زد...
جیمین:به به ببین کی افتخار داده بلاخره به من زنگ بزنه...بله درسته آقای جعون(عصبی)
جونگکوک:هی جیمین من بیرون بودم و چون دویدم تو اتاق پام پیچ خورد و خیلی درد میکنه پس نمیتونم بیام پیشت تو میتونی بیای!؟
جیمین:باید زودتر میگفتی تا ده دقیقه دیگه اونجام فعلا خداحافظ
جونگکوک با تعجب به صفحه گوشی خیره شد و لبخندی زیبا و دندون نما زد که دندون های سفید و خرگوشی مانندش بیرون افتاد...
شرط«۱۰لایک،۱۰کامنت،۵بازنشر»
حمایت زیبا¿
پسری به زیبایی ماه و خونی کمیاب درحال قدم زدن در جنگل ممنوعه بود درحالی که نمیدانست در همان جنگل خوناشامی زندگی میکند و در خواب عمیقیست و منتظر است تا انسانی با خون کمیاب به جنگل پا بزارد تا به هدفش برسد....
جونگکوک:خوب حالا من وارد اینجا شدم چیزی نشد(خنده)
درحالی که با خود چیزهایی زمزمه میکرد ناگهان صدایی اومد که باعث شد با ترس به سمت صدا خیره شود...
جونگکوک:اوه اینجا رو یه خرگوش کوچولو(لبخند)
انگار که خرگوش هم از آن پسر خوشش آمده بود چون جوری خودش رو به پسر میچسباند
که جونگکوک هم تعجب کرده بود...
جونگکوک:واو تو خیلی کوچولویی من تو رو از اینجا میبرم(ذوق)
پس از مدتی گشت و گذار در جنگل تصمیم گرفت سمت ماشین برود و به عمارت برگردد
نگهبان:قربان بزارید در رو براتون...-
جونگکوک:مگه من نگفتم که نمیخواد خودم در و باز میکنم؟
نگهبان:چرا گفتید قربان
جونگکوک:خوبه حالا خودم دست دارم میتونم در و باز کنم فقط حرکت کن
نگهبان:چشم قربان
بعد از اینکه به عمارت رسیدند جونگکوک متوجه شد چیزی درست نیست!با دقت به اطراف نگاه کرد و دید که دو چشمان سرخ رنگ به او خیره است....با ترسی که هر لحظه بیشتر میشد به سمت اتاقش دوید و خودش رو روی تخت انداخت...با ناله دردناکی به خاطر دویدنش چشم هایش رو روی هم گذاشت...
جونگکوک:عااح پام لعنتی...
سویون:کوک پسرم خوبی؟(نگران)
جونگکوک:آه بله بله خوبم(دردمنده)
سویون:کوک اگه جاییت درد میکنه بهم بگو...
جونگکوک:آه..باشه مامان پام خیلی درد میکنه...
سویون:خوب از اول میگفتی عزیزم الان واست دکتر خبر میکنم
جونگکوک:باشه...
(پس از مدتی)
دکتر:فقط پاش ضرب دیده نگران نباشید خانم کیم!
سویون:خوب راه درمانش چیه آقای دکتر؟
دکتر:باید یه مدت به خوبی استراحت کنه و اینکه من براش قرص و کِرِم مینویسم...
سویون:ممنون آقای دکتر
دکتر:خواهش میکنم خانم
جونگکوک:مامان میشه برام یه لیوان آب بیاری لطفا؟
سویون:حتما الان هانا میاره!
جونگکوک:باشه...
هانا:آقا براتون آب آوردم بفرمایید
جونگکوک:ممنون هانا
هانا با لبخند و گونههایی هلویی مانند به خاطر خجالتش از اتاق خارج شد...جونگکوک که از زل زدن به دیوار روبه روش خسته شده بود گوشیش رو برداشت و به دوست صمیمیش جیمین زنگ زد...
جیمین:به به ببین کی افتخار داده بلاخره به من زنگ بزنه...بله درسته آقای جعون(عصبی)
جونگکوک:هی جیمین من بیرون بودم و چون دویدم تو اتاق پام پیچ خورد و خیلی درد میکنه پس نمیتونم بیام پیشت تو میتونی بیای!؟
جیمین:باید زودتر میگفتی تا ده دقیقه دیگه اونجام فعلا خداحافظ
جونگکوک با تعجب به صفحه گوشی خیره شد و لبخندی زیبا و دندون نما زد که دندون های سفید و خرگوشی مانندش بیرون افتاد...
شرط«۱۰لایک،۱۰کامنت،۵بازنشر»
حمایت زیبا¿
- ۹.۶k
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط