{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

Part : three

_ منو کار داشتین آقای لی ؟

+ ...

پاهام از حرکت ایستاده بود ، نمی‌دونستم باید چی کار کنم جز اینکه همون جا وایسم . فقط می‌دیدم که لی هی بهم نزدیک و نزدیک تر میشه . دست پینه بسته و چروکش رو روی انتهای کمرم حس کردم و نفس داغش روی صورتم سیلی میزد .
+ وایی خدایا ! ..‌. این پسر همه رو دیوونه میکنه ... هی کوک نظرت چیه توی یه قفس بزارمت و اونقدر بهت نگاه کنم که جون بدم .

_بب... ببخشید آقای لی ... من... منظورتون رو متوجه نشدم ...

به سمت تخت پرتم کرد و روم خیمه زد . به سمت دکمه های لباسم رفت که جلوشو گرفتم . لب زدم :

- آقای لی چی کار می‌کنید؟لطفا ولم کنید

لحن آرومم کم کم داشت به گریه زاری و التماس تبدیل میشد . نمیتونستم هیچ کاری بکنم جز اینکه چیزی که میخواد رو بهش بدم ...

+تو تا الان کجا بودی پسر ؟

لباسمو مثل یه حیوون وحشی از بدنم دری£د و دوباره روم خیمه زد . بی حس شدم ، نه از خشم ، نه از غم ، بلکه از ناتوان بودنم ... اینکه هیچ کاری نمیتونستم بکنم .‌‌..

زبون خی¥سش روی تن بی رمقم کشیده میشد و با هر ضر£به که به درو€نم میزد ، از درد و ناتوانی جیغ میزدم و التماس میکردم ولم کنه ...


هر روز به همین شکل می‌گذشت . هز روز آرزوی مرگمو از خدا داشتم ، ولی امروز دیگه کوتاه نمیومدم ...
دیدگاه ها (۰)

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : fourth یون جو (وکیل سابق لی ، ال...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : five انقدر غرق این رویای شیرین ب...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : two ویوی جونگ کوک :(بک آپ به پنج...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : one ویوی جونگ کوک :دوباره اونو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط