{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

ادامه پارت ۱۷

« خدای من— باشه—باشه، این اتفاق داره می‌افته.»
کاکاشی جوابی نداد. نه با کلمات.
در عوض، او خم شد و ترقوه اوبیتو را گاز گرفت .
سخت نبود. فقط به اندازه‌ای که نشانه بگیرد. به اندازه‌ای که ستون فقرات اوبیتو قوس بگیرد و چشمانش در حالی که لرز شدیدی او را در بر می‌گرفت، بسته شوند. تقریباً تحقیرآمیز بود که چقدر حساس بود، اینکه کاکاشی چقدر راحت می‌توانست او را تنها با یک گاز از هم بپاشد.
اوبیتو نفس زنان گفت: «تو وحشتناکی.»
کاکاشی زمزمه کرد: «خوشت میاد.» و هر دو دستش را به آرامی - خیلی آهسته - روی سینه‌ی اوبیتو کشید. اصطکاک کف دست‌ها روی عضلات باعث شد اوبیتو زیر پایش تکان بخورد، واکنش‌های غیرارادی که نشان می‌داد او تلاش می‌کند مثل توله‌سگی که لگد زده شده ناله نکند .
اوبیتو با چهره‌ای برافروخته و نفس‌زنان زیر لب گفت: «دارم لبخند می‌زنم. من وسواس دارم .»
کاکاشی به عقب تکیه داد و حالا با غرور روی کمر اوبیتو نشست، انگار که منظره را از آن خود می‌دانست. موهای نقره‌ای‌اش به طرز نامحسوسی بهم ریخته بود، گونه‌هایش کمی سرخ شده بود و چشمانش از شیطنت می‌درخشید.
«این منصفانه‌ست.»
درست زمانی که اوبیتو شروع به بلند شدن کرد - آماده بود تا آنها را برگرداند و کنترل را دوباره به دست بگیرد - کاکاشی کف دستش را روی پیشانی او گذاشت و او را به عقب هل داد.
با پوزخندی شیطنت‌آمیز گفت: «بمون. نوبت تو بود. حالا نوبت من است.»
«چ... تو نمی‌تونی فقط...»
اعتراض اوبیتو با خم شدن دوباره کاکاشی و کشیدن آهسته و تنبلانه‌ی لبه‌ی ماسکش روی گلوی اوبیتو قطع شد. اوبیتو صدایی درآورد که شبیه صدای انسان نبود. صدایی بین جیغ و ناله و احتمالاً دعا.
اوبیتو با صدای خفه‌ای گفت: «داری منو می‌کشی .»
«می‌دونم.»
سپس کاکاشی چیزی را روی پوستش زمزمه کرد - آهسته و کثیف و کاملاً نامفهوم - اما لحن آن کافی بود تا تمام مغز اوبیتو را دچار اتصال کوتاه کند.
اوبیتو فریاد زد: «من حتی نمیدونم چی گفتی، اما سرخ شدم!»
کاکاشی زمزمه کرد، کاملاً مشخص بود که راضی است.
سپس—
صدای تق‌تق.
صدای بلندی از دیوار کناری آمد و به دنبال آن صدایی بسیار خفه اما بسیار آزرده فریاد زد:
«رده سنی رو حفظ کن، یکم رعایت کنید منحرفا!»
هر دوی آنها یخ زدند.
چشمان اوبیتو گرد شد.
شانه‌های کاکاشی منقبض شد.
برای یک لحظه، سکوت کر کننده بود.
سپس—
«... دوباره اون هیروشی؟» اوبیتو زمزمه کرد.
کاکاشی پلک زد و به او نگاه کرد. «همون یارو که سوسک خونگی داره؟»
اوبیتو با جدیت سر تکان داد. «اون از خونه کار می‌کنه. عقاید خودش رو داره.»
یک مکث.
سپس هر دو از خنده منفجر شدند . خنده‌ای تمام‌عیار، خس‌خس سینه و غلتیدنی. کاکاشی تقریباً از روی اوبیتو غلتید و در حالی که شکم او را گرفته بود، کنارش افتاد.
اوبیتو نفس زنان گفت: «این آزار و اذیته . ما حتی نمی‌تونیم با خیال راحت سکس کنیم!»
کاکاشی اشکی را از گوشه چشمش پاک کرد. «تو تمام روز من رو اذیت کردی.»
«و تو ازش خوشت اومد! »
مکث دیگری. کاکاشی به او نگاه کرد. سپس، آرام، گفت: «آره. »
خنده محو شد.
نفس اوبیتو بند آمد.
چیزی جابجا شد. گرما از بین نرفت، اما در اطراف لبه‌ها نرم شد - بیشتر مذاب تا سوزان. کاکاشی طوری به او نگاه کرد که انگار داشت او را حفظ می‌کرد. و اوبیتو هم به او اجازه داد.
سپس کاکاشی خمیازه بلندی کشید، طولانی و تنبل، مانند یک گربه‌ی از خود راضی بدنش را کش و قوس داد و سپس بدون هیچ شرمی روی تخت ولو شد. اندام‌هایش طوری روی اندام‌های اوبیتو افتادند که انگار یک پتوی بسیار سنگین بود.
زیر لب غرغر کرد: «من اینجا می‌خوابم.»
اوبیتو پلک زد، سرخ شده بود و هنوز نفس نفس می‌زد. «معلومه که.»
کاکاشی دستش را به سمت بالش دراز کرد—
- و محکم به صورت اوبیتو کوبید.
اوبیتو جیغ زد: «چه جهنمی؟!»
کاکاشی فقط پوزخندی زد. «این به خاطر اینه که منو تشنه کردی و به جاش بهم پیتزا دادی.»
اوبیتو خس خس کرد. «باشه، درسته. اما بی‌ادبی هم هست.»
بالش دیگری پرواز کرد.
و درست همین‌طوری - دوباره هرج و مرج حکمفرما شد.
ماسک کاکاشی کج کشیده شد. اوبیتو در ملحفه خودش نیمه‌بسته ماند. همسایه دوباره به دیوار کوبید . جایی در میان هرج و مرج، اوبیتو آنقدر می‌خندید که نفسش بند می‌آمد و کاکاشی از خنده و تقلا سرخ شده بود و شاید اینکه چقدر دزدکی به لبخند اوبیتو نگاه می‌کرد.
بالاخره بالش‌ها آرام گرفتند. خنده‌ها محو و به بازدم‌های نفس‌گیر تبدیل شد.
دیدگاه ها (۱)

سناریو اوبیتو و کاکاشی

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) ادامه پارت ۱۶ : پیتزای ...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )ادامه پارت ۱۳ : شیطان رق...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )ادامه پارت ۱۴ : پتوها و....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط