یکی ابلهی ریگ در کفش داشت

یکی ابلهی ریگ در کفش داشت
چو درمانده شد دست بر سر گذاشت
که نفرین بر آنکس که این کفش دوخت
که مغزم بکوبید و پایم بسوخت
بسی ناسزا گفت بر کفش دوز
سخن را نسنجیده از درد و سوز
ز جاییکه رنجیده باشد کسی
سخنها نسنجیده گوید بسی
کسی گفتش ای خسته از پای خویش
زمانی بیاسای در جای خویش
تو از ریگ کفش خود آزرده ای
به جای دگر ظن بد برده ای
ببین علت درد و رنجت کجاست؟
چو علت ندانی شکایت خطاست

رضایت (کتاب درسی دهه چهل)
دیدگاه ها (۲)

کاش می دانستی بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی ب...

گران قیمت ترین فرشقالی کرمانی متعلق به قرن 17 با قیمت 6.2 می...

ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﮐﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﻭﺯ ﺯﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺿﻮﻋﻴﺘﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳ...

#هفت_سین     #هفت_چین   بنا بر اطلاعات دانشنامهٔ ایرانیکا تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط