{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه دراز لنگر ساعت

سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد، میرفت
می‌آمد، میرفت
و من روی شنهای روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را میکشیدم
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود

سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۱۲)

حیف است خوابیدنوقتی زندگیبیرحمانه کوتاه استاگر در جهانی دیگر...

گاه دلــــــم میسوزد برایوفـــــــاداری هایم...این نبـــــــ...

همه ی یک طرفه ها لعنتی اندخیابان های یک طرفه دوست داشتن ها...

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفس...

ساعت سه صبح بود. با بی قراری روی تختت به خودت میپیچیدی تا شا...

پارت۳۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط