بزرگش كردم...

بزرگش كردم...
"عشقم را ميگويم"
آنقدر بزرگ كه از باورِ خودش هم خارج شده بود
آنقدر بردمش بالا
كه ديگر دستِ خودم هم بهش نرسيد
او بزرگ و بزرگتر ميشد و
من كوچك و كوچك و كوچكتر...
هرچقدر دست تكان ميدادم،
انگار نه انگار
داد ميزدم
"لعنتي...من خودم بزرگت كردم..."
صدايم نميرسيد كه نميرسيد...
من
همه چيز را يكجا از دست دادم...

#ستایش_قلب_سربی
#دلنوشته #خاص #عاشقانه_ها
#ستایش #دلبرانه #عشق_جان
#دلتنگی #عشقولانه #طووو
🤞💔
دیدگاه ها (۰)

پارت۶|تاج و خونکوک فقط به چشمان تهیونگ که در چشم های خودش قف...

-روز خونینسرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما تنم از حرا...

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑨_بخش دوم_تمام بچه ها خسته اند ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "29""ویو جئون آنجلینا"" • ...

پارت: 10 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**روز چهارم تنبیه بود و سال...

𝖕𝖆𝖗𝖙10آن شب، مارال تا ساعت‌ها بیدار ماند. توی اتاقش قدم می‌ز...

Custom bride part : 12

پارت اول._*بی گناهان*_

بزرگش کردم"عشقم را میگویم"آنقدر بزرگ که از باورِ خودشهم خارج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط