معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁹⁵
ـــهیوناـــ
رفتم تو اتاقش. بخاطر تلفیق وسایل من با اون اتاق شلوغ تر از قبل شده بود.
خدای من، واقعا به دوش گرفتن و خوابیدن نیاز دارم
اصلا به درک!
من میخوام برم حموم.
یه حوله که تو بسته بندی بود و یه تی شرت که خب دو برابر من بود و البته یه شلوارک هم روی تخت بود
با همون لباسا و حوله توی حموم رفتم
با باز کردن اب گرم، احساس سبکی کردم.هر لحظه اب داغ تر از قبل میشد اما اهمیتی نمیدادم.
فقط اندازه یک ربع
فقط یک ربع
فقطِ فقط یک ربع
همش خودم رو قانع میکردم که یک ربعی از حموم بیرون بیام چون معمولا حموم هام بالای یه ساعت طول میکشید
...
چهل و پنج دقیقه بعد:
زیر دوش بودم که خیلی یهویی صدای در زدن اومد
-کی میای بیرون؟
یه ربعه برگشت؟
قبلا وقتی میرفت بیرون زود برنمیگشت
+تو کی اومدی؟
-یه پنج دیقه ای میشه
مگه من چند وقته تو حمومم
+ساعت چنده؟
-یازده و بیست
+مطمئنی؟
-اره...نگفتی کی میای؟
هیونای احمق!
یکی اروم تو سرم زدم.قرار بود تا برنگشته برگردم و جوری رفتار کنم که زیاد حرفاش برام مهم نیستن اما الان که تقریباً یه ساعته اینجام، یجورایی ثابت کردم
«چشم رییس مافیا!به دستور هاتون عمل میکنم»
-جواب نمیدی؟
درواقع جواب نمیدادم چون مغزم هنگ کرده بود و دنبال یه جواب بود و همزمان تمام چیز هارو تحلیل میکرد
-تا ده دیقه دیگه بیرون اتاقم فرصت داری لباس بپوشیو و کاراتو کنی.بعدش میام تو
قطعا مثل بقیه حرفاش، سر این هم میموند
فرصت پاسخ بهم نداد و صدای قدم هاش که اتاق رو ترک میکردن و بستن در اومد
دیگه واقعا الان باید برم بیرون
بعد خشک کردن بدنم، بندهای حولهی سفید رو بستم.سرمو از چهارچوب در بیرون دادم و نگاهی به اطراف انداختم.خوشبختانه اینجا نبود
لباسام رو پوشیدم و دقیقا راس ده دیقه بیرون اومد
روی کاناپه دو نفره توی اتاقش نشسته بودم.
بی تفاوت
سرم رو روی دسته مبل گذاشته بودم و چشمام بسته بود اما گاهی زیر چشمی اتاق رو نگاه میکردم
-چیزی هست که بخوای و اینجا نباشه؟
+ خونهم و شارژرم
-مورد اول رو متاسفم
اعصاب نداشتم، قرصمو نخورده بودم، موهام خیس بودن و جاهای کبود شده روی گردنم که کار آلیا و مکس بودن(منحرفای بدبخت چون داشتن خفش میکردنننن) درد میکردن
و تنها کسی که الان اینجا بود تا بتونم خشمم رو روش خالی کنم جونگکوک بود
پس انگشت وسطم رو بهش نشون دادم و دوباره بی تفاوت چشمام رو بستم
چند ثانیه گذشت که یه شیعی اروم روی شکمم نشست.
چشمامو باز کردم.یه شارژر بود و جونگکوک بالا سرم
-ببین بهش میخوره
+حال ندارم.گوشیم رو میزه
شارژر رو برداشت و گوشیم رو تو شارژ زد
-بهش میخوره پس نیازی نیست برم خونت
اسم خونه که اومد بهش نگاه کردم
دلم برای بابا تنگ شده بود
خیلی زیاد
فکر نمیکردم بابا اینقدری پایه باشه توی یک هفته ای خونم بود، حداقل چهار شب رو تا صبح بیدار بودیم.کل شب فیلم دیدیم و غذا پختیم و غذا خوردیم
حتی انتظار اینم نداشتم که باهام بشینه کارتون ببینه!
ولی بابا،معمولا بر خلاف انتظار عمل میکرد و اینبار هم روش
+ولی من میخوام برم خونه
-گفته بودم که خونهی تو همینجاست
+نیست
فصل دوم
P⁹⁵
ـــهیوناـــ
رفتم تو اتاقش. بخاطر تلفیق وسایل من با اون اتاق شلوغ تر از قبل شده بود.
خدای من، واقعا به دوش گرفتن و خوابیدن نیاز دارم
اصلا به درک!
من میخوام برم حموم.
یه حوله که تو بسته بندی بود و یه تی شرت که خب دو برابر من بود و البته یه شلوارک هم روی تخت بود
با همون لباسا و حوله توی حموم رفتم
با باز کردن اب گرم، احساس سبکی کردم.هر لحظه اب داغ تر از قبل میشد اما اهمیتی نمیدادم.
فقط اندازه یک ربع
فقط یک ربع
فقطِ فقط یک ربع
همش خودم رو قانع میکردم که یک ربعی از حموم بیرون بیام چون معمولا حموم هام بالای یه ساعت طول میکشید
...
چهل و پنج دقیقه بعد:
زیر دوش بودم که خیلی یهویی صدای در زدن اومد
-کی میای بیرون؟
یه ربعه برگشت؟
قبلا وقتی میرفت بیرون زود برنمیگشت
+تو کی اومدی؟
-یه پنج دیقه ای میشه
مگه من چند وقته تو حمومم
+ساعت چنده؟
-یازده و بیست
+مطمئنی؟
-اره...نگفتی کی میای؟
هیونای احمق!
یکی اروم تو سرم زدم.قرار بود تا برنگشته برگردم و جوری رفتار کنم که زیاد حرفاش برام مهم نیستن اما الان که تقریباً یه ساعته اینجام، یجورایی ثابت کردم
«چشم رییس مافیا!به دستور هاتون عمل میکنم»
-جواب نمیدی؟
درواقع جواب نمیدادم چون مغزم هنگ کرده بود و دنبال یه جواب بود و همزمان تمام چیز هارو تحلیل میکرد
-تا ده دیقه دیگه بیرون اتاقم فرصت داری لباس بپوشیو و کاراتو کنی.بعدش میام تو
قطعا مثل بقیه حرفاش، سر این هم میموند
فرصت پاسخ بهم نداد و صدای قدم هاش که اتاق رو ترک میکردن و بستن در اومد
دیگه واقعا الان باید برم بیرون
بعد خشک کردن بدنم، بندهای حولهی سفید رو بستم.سرمو از چهارچوب در بیرون دادم و نگاهی به اطراف انداختم.خوشبختانه اینجا نبود
لباسام رو پوشیدم و دقیقا راس ده دیقه بیرون اومد
روی کاناپه دو نفره توی اتاقش نشسته بودم.
بی تفاوت
سرم رو روی دسته مبل گذاشته بودم و چشمام بسته بود اما گاهی زیر چشمی اتاق رو نگاه میکردم
-چیزی هست که بخوای و اینجا نباشه؟
+ خونهم و شارژرم
-مورد اول رو متاسفم
اعصاب نداشتم، قرصمو نخورده بودم، موهام خیس بودن و جاهای کبود شده روی گردنم که کار آلیا و مکس بودن(منحرفای بدبخت چون داشتن خفش میکردنننن) درد میکردن
و تنها کسی که الان اینجا بود تا بتونم خشمم رو روش خالی کنم جونگکوک بود
پس انگشت وسطم رو بهش نشون دادم و دوباره بی تفاوت چشمام رو بستم
چند ثانیه گذشت که یه شیعی اروم روی شکمم نشست.
چشمامو باز کردم.یه شارژر بود و جونگکوک بالا سرم
-ببین بهش میخوره
+حال ندارم.گوشیم رو میزه
شارژر رو برداشت و گوشیم رو تو شارژ زد
-بهش میخوره پس نیازی نیست برم خونت
اسم خونه که اومد بهش نگاه کردم
دلم برای بابا تنگ شده بود
خیلی زیاد
فکر نمیکردم بابا اینقدری پایه باشه توی یک هفته ای خونم بود، حداقل چهار شب رو تا صبح بیدار بودیم.کل شب فیلم دیدیم و غذا پختیم و غذا خوردیم
حتی انتظار اینم نداشتم که باهام بشینه کارتون ببینه!
ولی بابا،معمولا بر خلاف انتظار عمل میکرد و اینبار هم روش
+ولی من میخوام برم خونه
-گفته بودم که خونهی تو همینجاست
+نیست
- ۳۲۴
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط