{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پیرمرد به زنش گفت :بیا یادی از گذشته های دور بکنیم ، من

#پیرمرد به زنش گفت :بیا یادی از گذشته های دور بکنیم ، من میرم تو #کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای #عاشقونه بزنیم..!
#پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت ،دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و #گریه میکنه ،ازش پرسید :
چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت :
#بابام نذاشت بیام...
دیدگاه ها (۳)

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔 🎧🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امروز چرا نیومدی؟» ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 14#لینو #فیکشنلونا گوشی را محکم در ...

پارت ششسانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال ندارهفقط بهم گوش ک...

part²⁶ات ویوکوک برگشت و برای همه شراب می‌گرفت اما برای من نگ...

پارت‌ ۸(ویو‌ تهکوک)«حواست کجاش خرگوش کوچولو...نزدیک بود بخور...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

💜 پارت دوم | حسادتموسیقی هنوز بلند بود و جمعشان دور همان میز...

فیک تهکوک وارث زار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط