سناریو
سناریو
موضوع:(وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن)
«ورژن اندابل»
هائو: تو دانشگاه میرفتی و بخاطر پروژه های سنگینی که داشتی و اینکه بخاطرش دور و برت پر از کتاب و جزوه بودی عصبانی شده بودی.
برای اینکه راحت تر باشی یه تیشرت سفید با یه شلوارک پوشیده بودی و موهاتو گوجهای بالا سرت بسته بودی و یه عینک طبی هم زده بودی و نشسته بودی پشت میزت.
کتاب هارو زیر رو میکردی و کلن میزت رو بهم ریخته بودی که البته همین باعث میشد عصبانی بشی.
یکم که گذشت هائو اومد خونه. مثل همیشه با اون لبخند قشنگش اومد پیشت تا بغلت کنه که تو با عصبانیت پسش زدی.
یکوچولو تعجب کرد و ناراحت شد اما با دیدن وضعیتت درکت کرد و ترجیح داد چیزی نگه.
رفت حموم و وقتی برگشت، موقعی که داشت موهاشو خشک میکرد یهو لباسات رو دید.
بخاطر طرز نشستنت رو صندلی شلوارکت رفته بود بالا و پاهات به خوبی معلوم بود..(هائو عزیزم لطفا آروم باش و ازش بگذر☺️😅)
اومد سمتت و پشت سرت وایساد. کتابی که تو دستت داشتی و گرفت و گذاشت رو میز و از رو صندلی بلندت کرد.
بدون اینکه اجازه حرف زدن بهت بده هلت داد رو تخت و...(تو مگه... ایخدااا🤦🏻♀)
سونگئون: نشسته بود رو مبل و داشت تلویزیون میدید که تو با یه چهره عصبی رفتی جلوش و دست به کمر ایستادی.
با تعجب و کمی کنجکاوی سرش رو بلند کرد و بهت نگاه کرد، که بلاخره به حرف اومدی.
ا.ت: تو! پالت سایه منو خراب کردی، حالا باید یکی دیگه برام بخری!
بعد از شنیدن این حرف کمی فکر کرد و بعد از به یاد آوردن اینکه چند روز پیش تو از سر مستی پالت سایهات از دست افتاد زمین و خورد شد دوباره بهت نگاه کرد و بلاخره دهن باز کرد تا حرف بزنه.
سونگئون: من خرابش نکردم. چند روز پیش که مست کردی، سایهات تو دستت بود که یهو از دستت افتاد زمین و خورد شد.
تو فقط جوری که انگار بالا سرت یه علامت لودینگ بود بهش نگاه کردی و وقتی اون روز رو به یاد آوردی به سرعت از جلوش محو شدی.
رفتی تو اتاق و میخواستی در رو ببندی که یهو سونگئون اومد☺️
در رو پشت سرش بست و قفل کرد و اومد سمتت و...(محض اطلاع شما از حموم اومده بودی بیرون و فقط یه حوله تنت بود☺️)
ریکی: رو تخت دراز کشیده بودی و داشتی کتاب میخوندی که اون با عجله وارد اتاق شد.
میخواست یچیزی بهت بگه که وقتی دید با تاپ و شلوارک دراز کشیدی رو تخت و پتو رو انداختی رو پات و موهای مشکی و لختت رو باز گذاشتی، توانایی کنترل کردن خودش رو از دست داد و در رو قفل کرد و...(داشت کتاب میخوند بخدا🥹)
گیووین: داشتی تو تیک تاک ریلز میدیدی که یهو عکسای گیووین و رورا رو دیدی.
گیووین و رورا اون روز مجری برنامهای بودن که اسکیز هم توش حضور داشتن. برای همین تو پشت صحنه برنامه باهم عکس گرفته بودن.
البته عکسا هم عکسای معمولی نبودن چون رورا یه لباس سفید قشنگ پوشیده با یه دسته گل تو دستش و طوری که عکس گرفته بودن جوری بود که انگار مراسم عروسیشون بود😑
وقتی عکسا رو دیدی هم ناراحت شدی هم عصبانی.
تمام تلاشتو کردی تا همچی رو عادی جلوه بدی اما خب این کاملا مشخص بود که تو دلت داشتی هر روشی رو برای کشتن اون بچه امتحان میکردی☺️
بلاخره گیووین اومد خونه و با یه چهره مضطرب که سعی میکرد با خنده مخفیش کنه اومد تو اتاق و وقتی چهره گرفتت رو دید فهمید که عکسا رو دیدی، برای همین بدون هیچ حرفی دوباره از اتاق رفت بیرون وقتی برگشت یه خرس قهوهای و گوگولی و یه ظرف توت فرنگی دستش بود☺️😑
اونارو بهت داد و بعدششش دیگه اومد سراغت چون نیم تنه پوشیده بودی با دامن😊(خدا رحمتت کنه عشقم☺️)
یوجین: از این جوجو که توقع چیزای بد بد ندارید؟ البته باید داشته باشید چون این بچه به ظاهر پاک و معصوم وقتی دید موقع عصبانیت با اون لباسای جذب و کوتاه چقد جذاب میشی دیگه اون ساید جوجو بودنش رو گذاشت کنار و اومد سراغت☺️
موضوع:(وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن)
«ورژن اندابل»
هائو: تو دانشگاه میرفتی و بخاطر پروژه های سنگینی که داشتی و اینکه بخاطرش دور و برت پر از کتاب و جزوه بودی عصبانی شده بودی.
برای اینکه راحت تر باشی یه تیشرت سفید با یه شلوارک پوشیده بودی و موهاتو گوجهای بالا سرت بسته بودی و یه عینک طبی هم زده بودی و نشسته بودی پشت میزت.
کتاب هارو زیر رو میکردی و کلن میزت رو بهم ریخته بودی که البته همین باعث میشد عصبانی بشی.
یکم که گذشت هائو اومد خونه. مثل همیشه با اون لبخند قشنگش اومد پیشت تا بغلت کنه که تو با عصبانیت پسش زدی.
یکوچولو تعجب کرد و ناراحت شد اما با دیدن وضعیتت درکت کرد و ترجیح داد چیزی نگه.
رفت حموم و وقتی برگشت، موقعی که داشت موهاشو خشک میکرد یهو لباسات رو دید.
بخاطر طرز نشستنت رو صندلی شلوارکت رفته بود بالا و پاهات به خوبی معلوم بود..(هائو عزیزم لطفا آروم باش و ازش بگذر☺️😅)
اومد سمتت و پشت سرت وایساد. کتابی که تو دستت داشتی و گرفت و گذاشت رو میز و از رو صندلی بلندت کرد.
بدون اینکه اجازه حرف زدن بهت بده هلت داد رو تخت و...(تو مگه... ایخدااا🤦🏻♀)
سونگئون: نشسته بود رو مبل و داشت تلویزیون میدید که تو با یه چهره عصبی رفتی جلوش و دست به کمر ایستادی.
با تعجب و کمی کنجکاوی سرش رو بلند کرد و بهت نگاه کرد، که بلاخره به حرف اومدی.
ا.ت: تو! پالت سایه منو خراب کردی، حالا باید یکی دیگه برام بخری!
بعد از شنیدن این حرف کمی فکر کرد و بعد از به یاد آوردن اینکه چند روز پیش تو از سر مستی پالت سایهات از دست افتاد زمین و خورد شد دوباره بهت نگاه کرد و بلاخره دهن باز کرد تا حرف بزنه.
سونگئون: من خرابش نکردم. چند روز پیش که مست کردی، سایهات تو دستت بود که یهو از دستت افتاد زمین و خورد شد.
تو فقط جوری که انگار بالا سرت یه علامت لودینگ بود بهش نگاه کردی و وقتی اون روز رو به یاد آوردی به سرعت از جلوش محو شدی.
رفتی تو اتاق و میخواستی در رو ببندی که یهو سونگئون اومد☺️
در رو پشت سرش بست و قفل کرد و اومد سمتت و...(محض اطلاع شما از حموم اومده بودی بیرون و فقط یه حوله تنت بود☺️)
ریکی: رو تخت دراز کشیده بودی و داشتی کتاب میخوندی که اون با عجله وارد اتاق شد.
میخواست یچیزی بهت بگه که وقتی دید با تاپ و شلوارک دراز کشیدی رو تخت و پتو رو انداختی رو پات و موهای مشکی و لختت رو باز گذاشتی، توانایی کنترل کردن خودش رو از دست داد و در رو قفل کرد و...(داشت کتاب میخوند بخدا🥹)
گیووین: داشتی تو تیک تاک ریلز میدیدی که یهو عکسای گیووین و رورا رو دیدی.
گیووین و رورا اون روز مجری برنامهای بودن که اسکیز هم توش حضور داشتن. برای همین تو پشت صحنه برنامه باهم عکس گرفته بودن.
البته عکسا هم عکسای معمولی نبودن چون رورا یه لباس سفید قشنگ پوشیده با یه دسته گل تو دستش و طوری که عکس گرفته بودن جوری بود که انگار مراسم عروسیشون بود😑
وقتی عکسا رو دیدی هم ناراحت شدی هم عصبانی.
تمام تلاشتو کردی تا همچی رو عادی جلوه بدی اما خب این کاملا مشخص بود که تو دلت داشتی هر روشی رو برای کشتن اون بچه امتحان میکردی☺️
بلاخره گیووین اومد خونه و با یه چهره مضطرب که سعی میکرد با خنده مخفیش کنه اومد تو اتاق و وقتی چهره گرفتت رو دید فهمید که عکسا رو دیدی، برای همین بدون هیچ حرفی دوباره از اتاق رفت بیرون وقتی برگشت یه خرس قهوهای و گوگولی و یه ظرف توت فرنگی دستش بود☺️😑
اونارو بهت داد و بعدششش دیگه اومد سراغت چون نیم تنه پوشیده بودی با دامن😊(خدا رحمتت کنه عشقم☺️)
یوجین: از این جوجو که توقع چیزای بد بد ندارید؟ البته باید داشته باشید چون این بچه به ظاهر پاک و معصوم وقتی دید موقع عصبانیت با اون لباسای جذب و کوتاه چقد جذاب میشی دیگه اون ساید جوجو بودنش رو گذاشت کنار و اومد سراغت☺️
- ۷۱۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط