پارت پنج دیر میزارم ویسگون هنگ داره
رسیدیم خونه ی من. جیمین مثل یک بچه ی خسته، بیحال وارد شد و بدون اینکه چیزی بگوید، رفت سمت مبل و خودش را روی آن انداخت. صورتش را توی بالش فرو کرد و نفس عمیقی کشید.
من رفتم آشپزخانه. چای را روی گاز گذاشتم و چند دقیقه ای به جیمین نگاه کردم که آنجا دراز کشیده بود. پشتش را به من کرده بود، اما انقباض شانههایش را میدیدم. هنوز داشت گریه میکرد، اما سکوت.
چای را آوردم و کنارش نشستم. دستم را روی شانهواش گذاشتم. «جیمین، بیا چای بخور.»
آرام برگشت. چشمهایش قرمز و متورم بود، گونه هایش خیس. صورتم را به دیوارهی مبل تکیه داد و به سقف خیره شد. «مگ، من واقعاً... واقعاً سومی رو دوست داشتم.»
نمیگفتم «میدونم». چون حقیقتش این بود که هیچوقت نمیفهمیدم چقدر دوستش داشته. چقدر برایش درد داشته. فقط دستم را دراز کردم و انگشتم را توی موهایش فرو بردم. آرام، نوازشگر. مثل مادری که بچهاش را آرام میکند.
«دوست داشتی، جیمین. و این نشون میده که قلب داری. خیانت کردن، تقصیر تو نبود.»
چشمانش را بست. زیر نوازش من، بدنش کمکم شل شد. «ولی چرا؟ مگه من کم گذاشتم؟ همه چیزش رو براش میخریدم، وقت میذاشتم، عشق میورزیدم...»
«عشق که با خرید و وقت دادن جبران نمیشه، جیمین.» آرام گفتم. «بعضی ها ارزش چیزهایی که دارن رو نمیدونن تا وقتی که از دستشون بدن. سومی نمیدونست چه کسی رو از دست داده. ولی تو خوبی. تو بهترینی.»
چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد. نگاهش یک جور التماس داشت. «پس چرا من رو دوست نداشت؟»
نفسم حبس شد. دلم میخواست فریاد بزنم: «چون من تو رو دوست دارم، جیمین! من که همیشه بودم!» اما لبهایم را گاز گرفتم. حالا نه. حالا او نیاز داشت که کسی بهش بگوید ارزشمند است، بدون اینکه بار عشق تازهای روی دوشش بیندازد.
کمی به سمتش خم شدم. دستم را از توی موهایش
«گوش کن، جیمین.» صدایم محکم اما نرم بود. «هر کسی که نتونه عشق تو رو ببینه، مشکل داره. نه تو. تو مهربونی، تو بامرامی، تو همیشه کنار آدم ها هستی. هر دختری آرزوشه که یکی مثل تو داشته باشه. سومی اشتباه کرد. ولی این اشتباه، ارزش تو رو کمتر نمیکنه. درک میکنی؟»
اشک تازهای از گوشه ی چشمش غلطید. اما این بار، لبخندی نازک روی لبش نشست. «چطور اینقدر بلدی حرف بزنی، آت؟»
لبخند زدم. «چون تو رو از بچگی میشناسم. میدونم چقدر خوبی. گاهی خودت فراموش میکنی، من یادت میاندازم.»
جیمین دستش را دراز کرد و دستم را گرفت. انگشت هایمان در هم قفل شد. همانطور که روی مبل دراز کشیده بود، منو به سمت خودش کشید. خندیدم و کنارش دراز کشیدم، صورتم روبروی صورتش. بوی اشک و عطرش توی فاصله ی کم بین ما پیچیده بود.
«آت، میدونی؟ توی همهی این سال ها، تو تنها کسی بودی که هیچوقت رهایم نکردی.»
«چون تو هم رهایم نکردی، جیمین. یادته وقتی پدرم فوت کرد؟»
«یادمه. اون روز گفتی دیگه هیچکی نیست. گفتم که من هستم.»
«و هستی.» گفتم با صدایی که نزدیک بود بشکند. «همیشه هستی.»
چند لحظه سکوت کردیم. نگاهمان به هم دوخته شده بود. میتوانستم ضربان قلبش را حس کنم. کند و آرام، کمکم به حالت عادی برمیگشت.
جیمین گفت: «آت، یه چیز بهت بگم؟»
«بگو.»
«چرا همیشه اینقدر حواسش به منه؟ چرا هر وقت نیاز دارم، تویی که میآیی؟»
لبخند زدم، اما ته دلم گریه میکرد. «چون دوستت دارم، جیمین. تو بهترین دوست زندگیام هستی.»
دوست. کلمه ای که هر بار از دهانم بیرون میآمد، مثل تیغ توی گلویم فرو میرفت. اما راستش را گفتم. نیمی از حقیقت را.
چشمان جیمین سنگین شد. نوازش دستش روی دستم، کمکم کندتر میشد. داشت خوابش میبرد. تمام تنش و استرس روز، جای خودش را به خستگی میداد.
«آت..» زمزمه کرد، با صدایی که نزدیک به خواب بود. «ممنونم که هستی. نمیدونم بدون تو چیکار میکردم...»
«نیازی نیست بدون من باشی.» گفتم آرام. «چون من همیشه هستم. حالا بخواب. من اینجام.»
چشمانش بسته شد. نفسهایش یکنواخت و عمیق شد. دستش هنوز توی دستم بود، انگار حتی توی خواب هم نمیخواست رهایم کند.
«دوستت دارم، جیمین.» زیر لب گفتم. «از ته دل. از همون روز اول توی حیاط مادربزرگت. ولی هیچوقت نمیفهمی...»
اشکم روی گونه اش چکید. با نوک انگشتم پاکش کردم و از جا بلند شدم. پتو را از روی صندلی برداشتم و رویش کشیدم.
رفتم کنار پنجره و به بیرون نگاه کردم. غروب داشت آسمان را نارنجی میکرد. جیمین توی مبل من خوابیده بود، آرام و بیخبر از همه چیز. از عشقی که سالها توی سینه ی من خاک میخورد. از دختری که هر روز، هر ساعت، برایش میمرد و زنده میشد.
برگشتم و نگاهش کردم. خواب بود، اما لبخند کوچکی روی لبش نشسته بود. انگار توی خواب، آرامش را پیدا کرده بود.
من رفتم آشپزخانه. چای را روی گاز گذاشتم و چند دقیقه ای به جیمین نگاه کردم که آنجا دراز کشیده بود. پشتش را به من کرده بود، اما انقباض شانههایش را میدیدم. هنوز داشت گریه میکرد، اما سکوت.
چای را آوردم و کنارش نشستم. دستم را روی شانهواش گذاشتم. «جیمین، بیا چای بخور.»
آرام برگشت. چشمهایش قرمز و متورم بود، گونه هایش خیس. صورتم را به دیوارهی مبل تکیه داد و به سقف خیره شد. «مگ، من واقعاً... واقعاً سومی رو دوست داشتم.»
نمیگفتم «میدونم». چون حقیقتش این بود که هیچوقت نمیفهمیدم چقدر دوستش داشته. چقدر برایش درد داشته. فقط دستم را دراز کردم و انگشتم را توی موهایش فرو بردم. آرام، نوازشگر. مثل مادری که بچهاش را آرام میکند.
«دوست داشتی، جیمین. و این نشون میده که قلب داری. خیانت کردن، تقصیر تو نبود.»
چشمانش را بست. زیر نوازش من، بدنش کمکم شل شد. «ولی چرا؟ مگه من کم گذاشتم؟ همه چیزش رو براش میخریدم، وقت میذاشتم، عشق میورزیدم...»
«عشق که با خرید و وقت دادن جبران نمیشه، جیمین.» آرام گفتم. «بعضی ها ارزش چیزهایی که دارن رو نمیدونن تا وقتی که از دستشون بدن. سومی نمیدونست چه کسی رو از دست داده. ولی تو خوبی. تو بهترینی.»
چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد. نگاهش یک جور التماس داشت. «پس چرا من رو دوست نداشت؟»
نفسم حبس شد. دلم میخواست فریاد بزنم: «چون من تو رو دوست دارم، جیمین! من که همیشه بودم!» اما لبهایم را گاز گرفتم. حالا نه. حالا او نیاز داشت که کسی بهش بگوید ارزشمند است، بدون اینکه بار عشق تازهای روی دوشش بیندازد.
کمی به سمتش خم شدم. دستم را از توی موهایش
«گوش کن، جیمین.» صدایم محکم اما نرم بود. «هر کسی که نتونه عشق تو رو ببینه، مشکل داره. نه تو. تو مهربونی، تو بامرامی، تو همیشه کنار آدم ها هستی. هر دختری آرزوشه که یکی مثل تو داشته باشه. سومی اشتباه کرد. ولی این اشتباه، ارزش تو رو کمتر نمیکنه. درک میکنی؟»
اشک تازهای از گوشه ی چشمش غلطید. اما این بار، لبخندی نازک روی لبش نشست. «چطور اینقدر بلدی حرف بزنی، آت؟»
لبخند زدم. «چون تو رو از بچگی میشناسم. میدونم چقدر خوبی. گاهی خودت فراموش میکنی، من یادت میاندازم.»
جیمین دستش را دراز کرد و دستم را گرفت. انگشت هایمان در هم قفل شد. همانطور که روی مبل دراز کشیده بود، منو به سمت خودش کشید. خندیدم و کنارش دراز کشیدم، صورتم روبروی صورتش. بوی اشک و عطرش توی فاصله ی کم بین ما پیچیده بود.
«آت، میدونی؟ توی همهی این سال ها، تو تنها کسی بودی که هیچوقت رهایم نکردی.»
«چون تو هم رهایم نکردی، جیمین. یادته وقتی پدرم فوت کرد؟»
«یادمه. اون روز گفتی دیگه هیچکی نیست. گفتم که من هستم.»
«و هستی.» گفتم با صدایی که نزدیک بود بشکند. «همیشه هستی.»
چند لحظه سکوت کردیم. نگاهمان به هم دوخته شده بود. میتوانستم ضربان قلبش را حس کنم. کند و آرام، کمکم به حالت عادی برمیگشت.
جیمین گفت: «آت، یه چیز بهت بگم؟»
«بگو.»
«چرا همیشه اینقدر حواسش به منه؟ چرا هر وقت نیاز دارم، تویی که میآیی؟»
لبخند زدم، اما ته دلم گریه میکرد. «چون دوستت دارم، جیمین. تو بهترین دوست زندگیام هستی.»
دوست. کلمه ای که هر بار از دهانم بیرون میآمد، مثل تیغ توی گلویم فرو میرفت. اما راستش را گفتم. نیمی از حقیقت را.
چشمان جیمین سنگین شد. نوازش دستش روی دستم، کمکم کندتر میشد. داشت خوابش میبرد. تمام تنش و استرس روز، جای خودش را به خستگی میداد.
«آت..» زمزمه کرد، با صدایی که نزدیک به خواب بود. «ممنونم که هستی. نمیدونم بدون تو چیکار میکردم...»
«نیازی نیست بدون من باشی.» گفتم آرام. «چون من همیشه هستم. حالا بخواب. من اینجام.»
چشمانش بسته شد. نفسهایش یکنواخت و عمیق شد. دستش هنوز توی دستم بود، انگار حتی توی خواب هم نمیخواست رهایم کند.
«دوستت دارم، جیمین.» زیر لب گفتم. «از ته دل. از همون روز اول توی حیاط مادربزرگت. ولی هیچوقت نمیفهمی...»
اشکم روی گونه اش چکید. با نوک انگشتم پاکش کردم و از جا بلند شدم. پتو را از روی صندلی برداشتم و رویش کشیدم.
رفتم کنار پنجره و به بیرون نگاه کردم. غروب داشت آسمان را نارنجی میکرد. جیمین توی مبل من خوابیده بود، آرام و بیخبر از همه چیز. از عشقی که سالها توی سینه ی من خاک میخورد. از دختری که هر روز، هر ساعت، برایش میمرد و زنده میشد.
برگشتم و نگاهش کردم. خواب بود، اما لبخند کوچکی روی لبش نشسته بود. انگار توی خواب، آرامش را پیدا کرده بود.
- ۱۲۷
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط