گفت: برو.
گفت: برو.
ولے
همین که او به من برو گفت
و بروید نگفت،
براےمن کار تمام شده بود.
در این کلمه کوچیک
آنقدر محبت نهفته بود
که من فکر مے کردم
براے یک عمر کافےخواهد بود،
داشتم به گریه مے افتادم...
ولے
همین که او به من برو گفت
و بروید نگفت،
براےمن کار تمام شده بود.
در این کلمه کوچیک
آنقدر محبت نهفته بود
که من فکر مے کردم
براے یک عمر کافےخواهد بود،
داشتم به گریه مے افتادم...
- ۱.۰k
- ۲۷ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط