{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⭕️ قضاوت بی جا :

⭕️ قضاوت بی جا :

در شهری کوچک روزگاری مرد نقاشی زندگی میکرد که تابلو های بسیار زیبایی می‌کشید وبه قیمت گرانی از او می خریدند. روزی یکی از همسایگان نقاش به او گفت.با هر تابلو ی نقاشی که میکشی پول زیادی می گیری اینهمه فقیر در همسایگی ما هست چرا به این همسایگان فقیرت کمک نمی کنی؟ از قصاب محل یاد بگیر،با آنکه وضع مالی خوبی ندارد هر روز چند قسمت گوشت را مجانی به خانواده های فقرا میدهد. پیر مرد نقاش گفت ولی من پولی ندارم که به کسی کمک کنم.
همسایه مرد نقاش که نا امید شده بود با ناراحتی خانه او را ترک کرد و به بد گویی پشت سر نقاش پرداخت. پس از مدتی مرد نقاش بیمار شد و در تنهایی و کم محلی همسایگان از دنیا رفت.طی مراسمی ساده مراسم دفن انجام شد. بعد از چند روز مردم با کمال تعجب دیدند که مرد قصاب دیگر کمکی به فقرا نمیکند. با تعجب از او علت کمک نکردنش را پرسیدند. قصاب گفت پیرمرد نقاش همیشه پول گوشتها را به من می داد و میگفت بین فقرا تقسیم کن. هرگز نمی توانی با ظاهر ، کسی را قضاوت کنی. مراقب قضاوت های غلط خودمان باشیم.
دیدگاه ها (۴)

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۱ روز سوم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز ...

زنی که ترازو را در دست دارد اثر یوهانس ورمیر

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

🦢 پارت یازدهم | مهمان ناخواندهصبح روز بعد، لیانا با عجله از ...

p11صبح روز بعد...تهیونگ از پنجره‌ی اتاقش به خیابان خیره شده ...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 4 | راز مرد عنکبوتیاز اون شب چند روز گذشته بود.نیویو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط