{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سایه‌ ی گذشته🌑

در سایه‌ ی گذشته🌑

# قسمت سوم: «برخورد تو بارون» 🌧️

---

بارون تند می‌بارید. ناروتو نفس‌زنان فرار می‌کرد، پشت سرش سه‌تا قلدر با خنده دنبالش بودن.

**قلدر ۱:** فرار نکن روباه کوچولو!

ناروتو زیر لب غر زد و پیچید تو یه کوچه — بوم! محکم خورد به یکی و افتاد زمین، خیس و گیج.

**ناروتو:** آی آی آی...

**ساسکه:** حواست کجاست، رفیق؟

ناروتو سرش رو آورد بالا — یه پسر با موهای مشکی، چشمای تیز، حتی خیس از بارون هم خفن بود.

صدای قلدرا از سر کوچه اومد.

**ساسکه:** سه نفر به یه نفر؟ چه غیرتی!

دست ناروتو رو گرفت و دوتایی زدن به چاک.

---

### چند دقیقه بعد — زیر سایبان

**ناروتو:** ممنون. یعنی خودمم می‌تونستم از پسشون بربیام، فقط سه‌تا بودن و...

**ساسکه:** آره جون عمه‌ت، عالی داشتی می‌جنگیدی.

**ناروتو:** هی! داشتم نقشه می‌ریختم!

**ساسکه:** حتماً.

**ناروتو:** اسمت چیه؟

**ساسکه:** ساسکه. اوچیها ساسکه.

**ناروتو:** من ناروتوام! از الان رسماً بهت مدیونم!

ساسکه زیر لب گفت «عجیب‌غریب...» ولی یه لبخند کوچیک، نامرئی، گوشه‌ی لبش نشست.
دیدگاه ها (۲۲)

دو قطب مخالف💙🧡پارت پانزدهم✨️💫# قسمت ۱۵: «اعتراف» 🔥❄️**صحنه ۱...

پارت ۳۱ارتباط چشمی برقرار کردند، برای چند لحظه. چون ناروتو س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط