بیخواب شده ام...

بیخواب شده ام...
نمیدانم چیست این عشق..
شاید همین به اغوش کشیدنت در خیال...
شاید عشق بازی با تو تا صبح...
شاید بوییدن گیسوانت ای خاتون من....
هر چه هست،خوب است...
هر چه هست دوستش میدارم...
با تو،تا خوده طلوع خورشید روی این تخت یک نفره زندگی خواهم کرد و ما زمانی که پیچ و تابمان یکی میشود زیبا ترین چهار پای عالمیم....
و من بوسه بوسه خواهم کاشت روی جای جای بدنت...
نمیدانم تنت کدامین آتشفشان عالم است که هرم داغی اش مهر سکوتی بر لبانم میزند...
و من مشتاق تر نفوذ خواهم کرد به این تن عریان...
تا شاید روزی این خیال، طعم حقیقت بگیرد
دیدگاه ها (۱)

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

{محکوم به لمس } part ۱۳ 杂交种نگاهی به لباس عروسش انداخت لحنش ...

چند پارتی بازی ممنوع

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

نميدانم از چيدن سيب حواروگردان شدييا دلتهواي حواي ديگري دار...

روزی خواهد رسیدنه چندان دوردرهمین زمستانکنج کافه رز خواهم نش...

نامه ای به توهمیشه دلم می خواست برایت نامه ای بنویسم اما نشد...

🎈 #گندممادرم زن معتقدی بود؛همان بیست و چند سال پیش که ازدوا...

مادرم زن معتقدی بود؛همان بیست و چند سال پیش که ازدواج کرد نه...

اقايون مادر اينده فرزنداتون رو انتخاب كردين ؟ دختر يا پسر ؟ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط