لبخند ممنوعه لئو — پارت ۱
لبخند ممنوعه لئو — پارت ۱
بیستودو سال گذشته بود...
بیستودو سال از روزی که لئو در شانزدهسالگی کره را ترک کرده بود.
حالا بعد از سالها، هواپیمای خصوصی خانواده جئون در فرودگاه سئول فرود آمد.
مردی بلندقد با کتوشلوار کاملاً مشکی از پلههای هواپیما پایین آمد.
چهرهاش سرد و بیاحساس بود.
جئون لئو، 29 ساله.
مردی که در دنیای مافیا نامش برای خیلیها کافی بود تا سکوت کنند.
سالها در انگلیس زندگی کرده بود و حالا برای اولین بار بعد از مدتها به کره برگشته بود.
یکی از محافظها نزدیک شد.
&آقای جئون، ماشین آمادهست.
لئو بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_بریم.
---
عمارت جئون.
همه منتظر بودند.
جیمی کنار پنجره ایستاده بود و به محوطه بیرون نگاه میکرد.
هایجین کنار او بود.
با شنیدن صدای ماشینها، جیمی گفت:
ج:بالاخره برگشت.
در ورودی باز شد.
لئو وارد سالن شد.
سونیا و رونا با دیدنش جلو آمدند.
سونیا لبخند زد:
س: لئو!
رونا هم گفت:
ر: باورم نمیشه واقعاً برگشتی!
لئو فقط سرش را تکان داد.
— سلام.
رینا از پلهها پایین آمد.
ری: برادرم...
لئو نگاهش کرد.
— رینا.
رینا با لبخند او را در آغوش گرفت.
برای چند لحظه چهره لئو کمی آرامتر شد.
ناگهان صدای قدمهای کوچکی از پلهها آمد.
دختری دوازدهساله با موهای مرتب و چهرهای شیرین پایین آمد.
یورا.
خواهر کوچکتر لئو.
یورا چند ثانیه به برادرش خیره ماند.
بعد با هیجان گفت:
یو:داداش لئو!
لئو برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی زد.
یورا سریع خودش را به او رساند و دستهایش را دور او حلقه کرد.
یو: بالاخره اومدی!
لئو دستش را روی سر یورا گذاشت.
— بزرگ شدی.
یورا با اخم بامزهای گفت:
یو:تو هم هنوز اخمو موندی!
سونیا و رونا خندیدند.
جیمی هم لبخند کوتاهی زد.
اما لئو فقط به یورا نگاه کرد.
— زیاد حرف نزن.
یورا زبانش را برایش بیرون آورد.
یو: دیدی؟ هنوز هم همون لئوی قبلیای!
---
کمی بعد، کایلین با قدمهای کوچکش وارد سالن شد.
پشت سر مادرش، رینا، ایستاد و با کنجکاوی به لئو نگاه کرد.
کایلین:مامان...
رینا خم شد.
ری: جانم؟
کایلین:این دایی لئوئه؟
رینا لبخند زد.
ری:آره عزیزم.
کایلین آرام جلو رفت.
کایلین:سلام دایی!
لئو به او نگاه کرد.
_ سلام کایلین.
کایلین با چشمهای کنجکاو گفت:
کایلین: تو خیلی جدیای!
یورا سریع خندید.
یو:بهش عادت میکنی!
لئو نگاهی به هر دویشان انداخت.
—خیلی خوبه که همهتون برگشتنم رو با مسخره کردن شروع کردین.
صدای خنده در سالن پیچید.
اما چیزی که هیچکس متوجه نشد این بود که لئو، برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً از دیدن خانوادهاش خوشحال بود.
---
شب شده بود.
لئو در اتاقش کنار پنجره ایستاده بود و به چراغهای سئول نگاه میکرد.
صدای در آمد.
جیمی وارد شد.
ج: فردا یه مهمونی داریم.
لئو بدون اینکه برگردد گفت:
— نمیام.
جیمی لبخند کوتاهی زد.
ج:خانواده کیم هم میان.
لئو مکث کرد.
— خانواده کیم؟
ج:آره. قدیمیترین دوستای خانوادهمون.
لئو چند لحظه سکوت کرد.
— باشه. میام.
جیمی از اتاق بیرون رفت.
لئو دوباره به شهر خیره شد.
او هنوز نمیدانست فردا قرار است با دختری روبهرو شود که تمام نظم زندگیاش را به هم میریزد.
کیم یونا.
بیستودو سال گذشته بود...
بیستودو سال از روزی که لئو در شانزدهسالگی کره را ترک کرده بود.
حالا بعد از سالها، هواپیمای خصوصی خانواده جئون در فرودگاه سئول فرود آمد.
مردی بلندقد با کتوشلوار کاملاً مشکی از پلههای هواپیما پایین آمد.
چهرهاش سرد و بیاحساس بود.
جئون لئو، 29 ساله.
مردی که در دنیای مافیا نامش برای خیلیها کافی بود تا سکوت کنند.
سالها در انگلیس زندگی کرده بود و حالا برای اولین بار بعد از مدتها به کره برگشته بود.
یکی از محافظها نزدیک شد.
&آقای جئون، ماشین آمادهست.
لئو بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_بریم.
---
عمارت جئون.
همه منتظر بودند.
جیمی کنار پنجره ایستاده بود و به محوطه بیرون نگاه میکرد.
هایجین کنار او بود.
با شنیدن صدای ماشینها، جیمی گفت:
ج:بالاخره برگشت.
در ورودی باز شد.
لئو وارد سالن شد.
سونیا و رونا با دیدنش جلو آمدند.
سونیا لبخند زد:
س: لئو!
رونا هم گفت:
ر: باورم نمیشه واقعاً برگشتی!
لئو فقط سرش را تکان داد.
— سلام.
رینا از پلهها پایین آمد.
ری: برادرم...
لئو نگاهش کرد.
— رینا.
رینا با لبخند او را در آغوش گرفت.
برای چند لحظه چهره لئو کمی آرامتر شد.
ناگهان صدای قدمهای کوچکی از پلهها آمد.
دختری دوازدهساله با موهای مرتب و چهرهای شیرین پایین آمد.
یورا.
خواهر کوچکتر لئو.
یورا چند ثانیه به برادرش خیره ماند.
بعد با هیجان گفت:
یو:داداش لئو!
لئو برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی زد.
یورا سریع خودش را به او رساند و دستهایش را دور او حلقه کرد.
یو: بالاخره اومدی!
لئو دستش را روی سر یورا گذاشت.
— بزرگ شدی.
یورا با اخم بامزهای گفت:
یو:تو هم هنوز اخمو موندی!
سونیا و رونا خندیدند.
جیمی هم لبخند کوتاهی زد.
اما لئو فقط به یورا نگاه کرد.
— زیاد حرف نزن.
یورا زبانش را برایش بیرون آورد.
یو: دیدی؟ هنوز هم همون لئوی قبلیای!
---
کمی بعد، کایلین با قدمهای کوچکش وارد سالن شد.
پشت سر مادرش، رینا، ایستاد و با کنجکاوی به لئو نگاه کرد.
کایلین:مامان...
رینا خم شد.
ری: جانم؟
کایلین:این دایی لئوئه؟
رینا لبخند زد.
ری:آره عزیزم.
کایلین آرام جلو رفت.
کایلین:سلام دایی!
لئو به او نگاه کرد.
_ سلام کایلین.
کایلین با چشمهای کنجکاو گفت:
کایلین: تو خیلی جدیای!
یورا سریع خندید.
یو:بهش عادت میکنی!
لئو نگاهی به هر دویشان انداخت.
—خیلی خوبه که همهتون برگشتنم رو با مسخره کردن شروع کردین.
صدای خنده در سالن پیچید.
اما چیزی که هیچکس متوجه نشد این بود که لئو، برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً از دیدن خانوادهاش خوشحال بود.
---
شب شده بود.
لئو در اتاقش کنار پنجره ایستاده بود و به چراغهای سئول نگاه میکرد.
صدای در آمد.
جیمی وارد شد.
ج: فردا یه مهمونی داریم.
لئو بدون اینکه برگردد گفت:
— نمیام.
جیمی لبخند کوتاهی زد.
ج:خانواده کیم هم میان.
لئو مکث کرد.
— خانواده کیم؟
ج:آره. قدیمیترین دوستای خانوادهمون.
لئو چند لحظه سکوت کرد.
— باشه. میام.
جیمی از اتاق بیرون رفت.
لئو دوباره به شهر خیره شد.
او هنوز نمیدانست فردا قرار است با دختری روبهرو شود که تمام نظم زندگیاش را به هم میریزد.
کیم یونا.
- ۲۶۶
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط