{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 8

Part 8

نوری در میان تاریکی


بعد چند ساعت میتسوکی و کاتسوکی و اینکو و ایزوکو در هم شام خوردن و شام هم خوشمزه بود 👍


الان داشتن خداحافظی میکردن


میتسوکی با خنده: ممنون دعوتمون کردین شما هم بیاین

کاتسوکی: چ... چی؟ ن.. نه!

میتسوکی یه پس گردنی محکم به کاتسوکی زد و گفت : تو خفه

کاتسوکی بنده خدا هم هیچی نگفت.


اونا رفتن ...

ایزوکو رو تختش دراز کشیده بود و فکر میکرد به گذشته...
اینکه چقدر رابطش با کاتسوکی اون موقع خوب بوده و دوست های خوبی بودن... ولی الان؟ الان که کاتسوکی به ظاهر از ایزوکو متنفره و هر کاری میکنه که جلو ایزوکو کم نیاره... و ایزوکو هم دلیل اینکار هارو نمیدونه اینکه... چرا یهو کاتسوکی انقدر باهاش بد تا کرد؟ اینکه چرا انقدر اذیتش کرد و باهاش دعوا میکرد؟... ایزوکو دلیل هیچ کدوم رو نمیدونست و این اذیتش میکرد... و البته هر ایزوکو سعی میکرد که با کاتسوکی حرف بزنه کاتسوکی همیشه بی دلیل ازش فاصله میگرفت و هیچ ری اکشنی نشون نمیداد... و همیشه وقتی توی سال اخر راهنمایی بودن هر وقت کسی یا دوست های کاتسوکی ایزوکو رو کتک میزدن کاتسوکی همیشه به دلیل های مزخرف دوست هاش رو دور میکرد مثلا: ولش کنین ارزشش رو نداره... یا حتی چیز های دیگه ...


ایزوکو تو همین فکر ها بود که یهو به خودش اومد و یادش اومد فردا باید بره مدرسه


ایزوکو خوابید...


صبح با زنگ گوشیش بیدار شد... یونیفرم اش رو پوشید و از خونه بیرون رفت و تو مسیر مدرسه بود 👌👍


نزدیک های یو. ای بود که صدایی از پشت سرش شنید...


تنیا با اون انرژی همیشگی داشت با لباس بارونی میدویید زیر بارون و داد زد : بدو عجله کن میدوریا دیرمون شده


ایزوکو :ولی هنوز ده دقیقه تا شروع کلاس مونده


تنیا: دانش اموزان یو. ای همیشه باید یک ربع قبل مدرسه باشن...


تنیا دویید و ایزوکو دویید دنبالش و هر دو رسیدن و رفتن کلاس بعد مدتی آیزاوا اومد و گفت : لباس هاتون رو بپوشین میخوایم بریم سالن تمرینی (همون جایی که قضیه یو اس جی بود فکر کنم)

کل کلاس هیجان زده شد...


کاتسوکی : بلاخره فرصتی برای کوبوندن فک همه به خصوص دکو به زمین


ایزوکو: این فقط یک تمرین سادست باکوگو...


آیزاوا: اونجا ما قراره حادثه های طبیعی رو تجربه کنیم و یا بگیریم که تو اون مواقع چکار کنیم...


کل کلاس لباس هاشون رو پوشیدن و سوار اتوبوس شدن برای رفتن به اونجا، اوچاکو از عمد کنار ایزوکو نشست و ایزوکو سعی میکرد فاصلش رو حفظ کنه
(نویسنده: از بروکلی من فاصله بگیرررر)


بعد مدتی همه رسیدن به اونجا یکی به اسم 13 اومد و شروع کرد به حرف زدن (بچه ها حال ندارم حرف هاشو بنویسم )


13 همانطور که حرف میزد یهو... یک دریچه سیاه باز شد و کلی تبهکار اومد...




امیدوارم از این پارت خوشتون اومده باشه 💓 اگه خوشتون اومد لایک کنین چون خیلی بهم انرژی میده ❤ اگه نظری چیزی هم داشتین بهم بگین ❤

( میدونم که خیلی شبیه هست اتفاق هاش ولی من سعی دارم اولاش عادی باشه و بعد اتفاق های عجیب بزارم که احتمالا از پارت بعد شروع میشه،بچه ها از پارت بعد داستان هیجان انگیز میشه)

آریگادو ☙
دیدگاه ها (۵)

🤣

باکوگو به عنوان دوست پسرت 😁👍

نمیدونم چرا ولی این یارو مو نارنجیه خیلی شبیه باکوگو هست 😁👍

❤❤❤❤

Part 9 نوری در میان تاریکی تبهکار ها اومدن و، یکی که موهاش ت...

Part 7نوری در میان تاریکیولی ایزوکو رو دید که داشت لباس عوض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط