{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌟🌙#داستــــــــــان شـــــــــب🌙🌟

🌟🌙#داستــــــــــان شـــــــــب🌙🌟

⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

روزی مردی ثروتمندی سوار اتومبيل گران‌‌ قيمتی با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدی می گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان، يک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد، پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد.

مرد پايش را روی ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد که اتومبيلش صدمه زيادي ديده است، به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبيه کند.

پسرک گريان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمين افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت: اينجا خيابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد، برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمين افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اينکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده کنم.

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت، برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد.

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند.



#شب_بخیر💫💫
دیدگاه ها (۰)

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_32مرد که از خانه رفت بیرون ز...

اسیر مافیا پارت⁸یونگی از اتاق‌ اومد بیرون دلش حال عجیبی داشت...

پارت۷(درعمق نگاه تو)سوار تاکسی شد، نزدیک دوازده شب بود. بعد ...

پارت ۱۵مدتی گذشت...یونگی اون مرد ها رو زد لباس یونگی خونی شد...

Enemys Embrsce [ part ۳۴ ]

چند پارتی

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط