part1:
part1:
مثل همیشه چشماشو بازکرد و از خواب بیدار شد سردر طاقت فرسایی که داشت حتی با خوابیدن هم خوب نشده بود البته این براش عجیب هم نبود چون شب قبل تا دیروقت درحال درس خوندن بود، دستشو روی میز عسلی کنار تخت گذاشت و با فشار کوچکی به دستش از جاش بلند شد سکوت عجیبی خونه رو گرفته بود هوا خفه کننده بود باید به حرف پدر و مادرش گوش میداد و شب رو زود میخوابید ازطرف دیگه باید تمام درس هاش رو مرور میکرد تنظیم کردن خواب براش کار راحتی نبود اما باید انجامش میداد البته که اگر اینکارو نمیکرد به مشکل میخورد چون الان تابستون بود و میدونست اگه الان نتونه خوابش رو تنظیم کنه موقع شروع مدارس هم نمیتونه به خوبی روی درس هاش تمرکز کنه درس خوندن تو تابستون خسته کننده بود اما جیمین دیگه عادت کرده بود هیچکس توی خونه نبود و به نظر میرسید مادر و پدرش برای کار رفتن به یه کشور دیگه از اونجایی که مامان و بابای جیمین خیلی سخت گیر بودن حتما باید جیمین رو خبر میکردن تا اتفاقی پیش نیاد همینطور که در افکار خودش غرق شده بود خدمتکاری با لباس تمام مشکی آرایشی ملایم و رژ صورتیه مات و کمرنگ با دامنی مشکی و پیشبندی چین دار که روی دامنش می افتاد با کفشی پاشنه بلند با قدم هایی کوچک سمتش رفت و درست مقابلش ایستاد و با صدای آرومی گفت:
_سلام ارباب ، خانم و آقای پارک بهم گفتن که به شما خبر بدم اونا به مدت یک ماه برنمیگردن گفتن که باید بهتون یاد آوری کنم خوابتون رو به خوبی تنظیم کنید و درستون رو هم بخونید و.... ببخشید یا.. یادم رفت لطفا یلحظه بهم زمان بدید.....
آها اینم گفتن که بگم الان اولای تابستونه پس بهتره یکم به خودتون هم بپردازید و یه تفریح هم داشته باشید. همین
جیمین کشی به لبهای کوچکش داد و لبخندی ملیحی زد و به آرومی جواب داد:
_ممنونم لیلی، میتونی بری
لیلی هوف آرومی کشید و دستاش رو مشت کرد به آرومی چرخید و به سمت در اصلی رفت دستگیره در را به آرومی به سمت پایین کشید در با صدای چیکی باز شد لیلی از در خارج شد و به آرومی در رو بست .
برای جیمین عجیب بود که چرا این دختر تا این حد استرسیه لیلی تازه اومده بود، یعنی پدرش انقد به خدمتکار ها سخت میگرفت؟ واقعا براش سوال بود در همین حین چشمانش رو به آرومی بست و سعی کرد به افکار مزاحمش خاتمه بده نباید اینهمه سوال رو از خودش میپرسید امروز به اندازه ی کافی سردرد داشت به آرومی سمت میز ناهار خوری رفت میزی که مشخص بود از قبل چیده شده ، یک گلدون خوشرنگ وسط میز بود که داخلش پر از گل رز قرمز و فریبنده بود کل میز پرشده بود از صبحونه های مختلف اونم فقط برای یک وعده
#یونمین
#ت
مثل همیشه چشماشو بازکرد و از خواب بیدار شد سردر طاقت فرسایی که داشت حتی با خوابیدن هم خوب نشده بود البته این براش عجیب هم نبود چون شب قبل تا دیروقت درحال درس خوندن بود، دستشو روی میز عسلی کنار تخت گذاشت و با فشار کوچکی به دستش از جاش بلند شد سکوت عجیبی خونه رو گرفته بود هوا خفه کننده بود باید به حرف پدر و مادرش گوش میداد و شب رو زود میخوابید ازطرف دیگه باید تمام درس هاش رو مرور میکرد تنظیم کردن خواب براش کار راحتی نبود اما باید انجامش میداد البته که اگر اینکارو نمیکرد به مشکل میخورد چون الان تابستون بود و میدونست اگه الان نتونه خوابش رو تنظیم کنه موقع شروع مدارس هم نمیتونه به خوبی روی درس هاش تمرکز کنه درس خوندن تو تابستون خسته کننده بود اما جیمین دیگه عادت کرده بود هیچکس توی خونه نبود و به نظر میرسید مادر و پدرش برای کار رفتن به یه کشور دیگه از اونجایی که مامان و بابای جیمین خیلی سخت گیر بودن حتما باید جیمین رو خبر میکردن تا اتفاقی پیش نیاد همینطور که در افکار خودش غرق شده بود خدمتکاری با لباس تمام مشکی آرایشی ملایم و رژ صورتیه مات و کمرنگ با دامنی مشکی و پیشبندی چین دار که روی دامنش می افتاد با کفشی پاشنه بلند با قدم هایی کوچک سمتش رفت و درست مقابلش ایستاد و با صدای آرومی گفت:
_سلام ارباب ، خانم و آقای پارک بهم گفتن که به شما خبر بدم اونا به مدت یک ماه برنمیگردن گفتن که باید بهتون یاد آوری کنم خوابتون رو به خوبی تنظیم کنید و درستون رو هم بخونید و.... ببخشید یا.. یادم رفت لطفا یلحظه بهم زمان بدید.....
آها اینم گفتن که بگم الان اولای تابستونه پس بهتره یکم به خودتون هم بپردازید و یه تفریح هم داشته باشید. همین
جیمین کشی به لبهای کوچکش داد و لبخندی ملیحی زد و به آرومی جواب داد:
_ممنونم لیلی، میتونی بری
لیلی هوف آرومی کشید و دستاش رو مشت کرد به آرومی چرخید و به سمت در اصلی رفت دستگیره در را به آرومی به سمت پایین کشید در با صدای چیکی باز شد لیلی از در خارج شد و به آرومی در رو بست .
برای جیمین عجیب بود که چرا این دختر تا این حد استرسیه لیلی تازه اومده بود، یعنی پدرش انقد به خدمتکار ها سخت میگرفت؟ واقعا براش سوال بود در همین حین چشمانش رو به آرومی بست و سعی کرد به افکار مزاحمش خاتمه بده نباید اینهمه سوال رو از خودش میپرسید امروز به اندازه ی کافی سردرد داشت به آرومی سمت میز ناهار خوری رفت میزی که مشخص بود از قبل چیده شده ، یک گلدون خوشرنگ وسط میز بود که داخلش پر از گل رز قرمز و فریبنده بود کل میز پرشده بود از صبحونه های مختلف اونم فقط برای یک وعده
#یونمین
#ت
- ۳۷
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط